تبليغاتX
این منم - خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

این منم

چند روزه دارم به این فکر میکنم چطور بنویسم این روز رو.چطور باز آفرینی کنم این خاطره ی بزرگ و روشن رو با اینکه هر ثانیه اش جلو چشامه .چطور بگم از این سالهایی که لحظه لحظه اش با تو گذشت.خوبیها و بدیهاش رو. بودن و نبودنش رو .داشتن و نداشتنهاش رو ، تلخی و شیرینی هاش رو که نه،همش شیرین بود و هست .
چطور میشه اینهمه خاطره  رو گنجوند توی 6 سال.کمه به خدا .خیلی بیشتره از قد و قواره ی سال و سالها...
بهتره از احساسم ننویسم و بذارم برای خودم و خودت که دیگه نمیتونم و نمیدونم چطور میشه گفت با کلمات بی ارزش و نارسا.اما این رو باید بگم که اومدنت چقدر منو بزرگ کرد.آدم کرد.فهم بهم داد.با تمام احساسات آشنا کرد.من نه تنها با تو عشق و دوست داشتن رو تجربه کردم با حضور تو بود که زندگی رو یاد گرفتم.معنی خواستن و موندن  رو دونستم .یادگرفتم با چنگ و دندون بایستم  وحتی غرورم رو به خاطر چیزی که ارزشش رو داشته باشه نادیده بگیرم . اگر تو نبودی من حتی از لذت چشیدن حسهای ناخوشایند و بد زندگی هم محروم میموندم و این با هیچ چیز قابل جبران نبود. 
این ها همش به خاطر تو بود.تویی که اگه جز این بودی اینهمه بزرگ و نورانی توی ذهنم نبودی.همیشه بودی .در بدترین شرایط بی جوابم نذاشتی.با تو پر شدم از رنگ و زیبایی . همیشه کاری کردی که برنده ی خواستنت باشم.و این پیروزی باعث شد که بزرگ شدم و مغرور.بزرگ شدم و بی هیچ عقده و حقارتی دنیا رو اونطور که زیبا هست دیدم.و تو !و تو! و تو! ببین !تو که همه ی کلمه ها و خیابونها و درختها و فصلها شبیه توان .کاش فقط شبیه خودت بودی تا من مجبور نمیشدم که چشمام رو ببندم و آروم آواز تو رو زیر لب زمزمه کنم که شاید شاید بشه تو رو نبینم!
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از این می زیستم...

+ نوشته شده در  88/04/03   توسط پروانه کوچک  |