این روزها همش تو این فکرم که چطور بعضی ها اینقدر توی زندگی شانس میارن که هرگز گمشده ی درونشون رو پیدا نمیکنن.امید دارن که یه روز این نیمه بیاد .همش تو این فکرن که آره اگه من هم پیداش کنم خیلی چیزها عوض میشه .همیشه تصور بهشتی رو دارن که روزی روزگاری بهش خواهند رسید.توی رابطه ها صدمه نمیبینند.خیلی راحت میگن این توی من نبود.راحت میزارمش کنار بدون اینکه به هیچ جایی بربخوره.همه چیز توی یه چمدون جمع میشه وتنها یه در که بسته و بازدنبال نگاهی بین این همه نگاه شاید این همون باشه.خیلی راحت همه ی تلخی ها و سختی رو میشه بست به اینکه آره چون کسی که باید باشه رو پیدا نکردم . مال همینه که تلخم.تنهام.اما هنوز امیدوارم...
این باید اوج خوشبختی باشه!
جز این میشه حکایت ما.شبها تا صبح قدم زدن توی تاریکی و صبح تا شب رویاهای خمار و نصفه نیمه ی تمام جاده هایی که یک طرفه اند و خاطراتی که توی هیچ چمدونی جا نمیشه.میشه بغض.میشه صورتهایی یه دست شبیه که همه یه نفرن.میشه یه بن بست که دیگه هیچی بعدش نیست و هیچ راهی!میشه گیجی .سکوت.درد.همه ی امیدها میشه حسرت.بی هیچ خلاصی. بی هیچ دری.همه چیز اونه.همه لحظات.ساعتها.بدون اینکه بشه بره.بشه بری.آخره خطه اینجا.
و اونچه که ضربه کاری رو میزنه اینه که دیگه میدونی که کسی هست که نیمه ی توست اما هرگز مال تو نبوده و قرار نیست که باشه...