
حرفي نيست.فقط سکوت است و سکوت.شبها خواب مرغها رو ميبينم و روزها خوابم رابرايش تعبير ميکنم و به جاي او تا مرحله آخر بازي ميرسم و بزرگترين نيمروي دنيا را به او هديه ميکنم.گاهي دستخط هاي کودکانه اش را ميخوانم:"مامان خوشگلم!من سوپ ميخوام. آب دار با رب زياد و سبزي مثل ديروز".نامه هايي که مينويسد و نقاشيهايي که پر است از رستم هايي که هميشه در سوگ سهراب زانوي غم بغل کرده اند و دستهاي کوچکش که گرم است و گوشتالو!
فصل سکوت است و اوديگر باسواد شده تابداند سکوت را با نوشتن بشکند.سکوتم را.سکوتمان را.او ميداند مادرش عاشق است و غمگين و ساکت .و ميداند چطور بهترين همدم سکوت مادرش باشد.
بنويس .ديکته آخر را بنويس کلاس اولي من:"مادرم در آشپزخانه زحمت زيادي براي من ميکشد.او سوپ هاي خوش مزه اي درست ميکند.آب دار .با رب زياد.مثل هر روز.."

