
روزی که ایوون رو آب و جارو کردم و برای کبوتر ها دونه پاشیدم و برای آخرین بار خیره شدم به شهر و اونهمه خاطره که با اون پنجره داشتم رو گذاشتم و اومدم باید میدونستم که تو هم فهمیدی من با پنجره هاست که عاشقم. برای همین هم اومدی پشت پنجره ام به تلافی همه نبودنهات.به تلافی اینهمه دوری.پشت این پنجره ایستادی و خیره شدی به من که پشت پنجره عاشقی میکنم.سهم من از عشق همینه.از داشتن. .بدون فاصله اما دور.دور .حتی تو که خدا هستی...
...به تمام صداقت پنجره ای که برای اولین بار مردی رو دیدم که زیر برفهاآروم سیگار میکشید و فقط نگاهم میکرد تو هم به همون نازنینی هستی پنجره ی تازه ی من .اینبار خدای من هم اون پشت ایستاده و فقط نگاهم میکنه .همین .











لبخند بزن !به خاطر آنهایی که با لبخند تو زنده اند.آنهایی که تو "فکر میکنی" به خاطر این لبخند زنده اند .


