تبليغاتX
این منم

این منم

پنجره ی تازه

روزی که ایوون رو آب و جارو کردم و برای کبوتر ها دونه پاشیدم و برای آخرین بار خیره شدم به شهر و اونهمه خاطره که با اون پنجره داشتم رو گذاشتم و اومدم  باید میدونستم که تو هم فهمیدی من با پنجره هاست که عاشقم. برای همین هم اومدی پشت پنجره ام به تلافی همه نبودنهات.به تلافی اینهمه دوری.پشت این پنجره ایستادی و خیره شدی به من که پشت پنجره عاشقی میکنم.سهم من از عشق همینه.از داشتن. .بدون فاصله اما دور.دور .حتی تو که خدا هستی...

...به تمام صداقت پنجره ای که برای اولین بار مردی رو دیدم که  زیر برفهاآروم سیگار میکشید و فقط نگاهم میکرد تو هم به همون نازنینی هستی پنجره ی تازه ی من .اینبار خدای من هم اون پشت ایستاده و فقط نگاهم میکنه .همین .

+ نوشته شده در  88/07/01   توسط پروانه کوچک  | 

آقای همسایه کچل و هیزو البته مهندس،بعد از یکسال همسایگی با شما و صبرو تحمل و دندان روی جگر گذاشتن بابت صداهای ناهنجارتان در طبقه بالاو استمداد همسر جنابعالی از پلیس 110  برای رهایی از چنگالهای شومتان ؛اکنون که به طور افتخاری به منصب لیدری ا...اکبر گفتن شبهای این محله نایل شده اید : خدمت شما عرض میکنم من آزادی شما را نمیخواهم !من امنیت خودم را می خواهم!دوست ندارم اگر تمام بچگی و نوجوانی و جوانی من (به دست کسانی که الان با شعارهای احمقانه باز هم پیدایشان شده،)در خفقان و نا امنی و بیچارگی و جنگ سپری شد،پسرم راه نیستی مادرش را با شما تکرار کند من آزادی شما را نمیخواهم.تمام سالهای عمرم را که فدای تعصبات دروغین شما شد هدیه به شهوت قدرت پرستی شما.من فقط امنیت خودم را میخواهم...

+ نوشته شده در  88/03/31   توسط پروانه کوچک  | 


خوب این خیلی خوبه که در راستای از کار افتادگی خطهای گوشیهای همراه!از دوربینهای گوشی  استفاده میکنیم و از حماقتهای همه جانبه مون فیلم میگیریم.شاید روزی برای یاد آوری حافظه کوتاه مدتمون به کار بیاد.!

+ نوشته شده در  88/03/26   توسط پروانه کوچک  | 


این روزها همش تو این فکرم که چطور بعضی ها اینقدر توی زندگی شانس میارن که هرگز گمشده ی درونشون رو پیدا نمیکنن.امید دارن که یه روز این نیمه بیاد .همش تو این فکرن که آره اگه من هم پیداش کنم خیلی چیزها عوض میشه .همیشه تصور بهشتی رو دارن که روزی روزگاری بهش خواهند رسید.توی رابطه ها صدمه نمیبینند.خیلی راحت میگن این توی من نبود.راحت میزارمش کنار بدون اینکه به هیچ جایی بربخوره.همه چیز توی یه چمدون جمع میشه وتنها یه در که بسته  و بازدنبال نگاهی بین این همه نگاه  شاید این همون باشه.خیلی راحت همه ی تلخی ها و سختی رو میشه بست به اینکه آره چون کسی که باید باشه رو پیدا نکردم . مال همینه که تلخم.تنهام.اما هنوز امیدوارم...
این باید اوج خوشبختی باشه!
جز این میشه حکایت ما.شبها تا صبح قدم زدن توی تاریکی و  صبح تا شب رویاهای خمار و نصفه نیمه ی تمام جاده هایی که یک طرفه اند و خاطراتی که توی هیچ چمدونی جا نمیشه.میشه بغض.میشه صورتهایی یه دست شبیه که همه یه نفرن.میشه یه بن بست که دیگه هیچی بعدش نیست و هیچ راهی!میشه گیجی .سکوت.درد.همه ی امیدها میشه حسرت.بی هیچ خلاصی. بی هیچ دری.همه چیز اونه.همه لحظات.ساعتها.بدون اینکه بشه بره.بشه بری.آخره خطه اینجا.
و اونچه که ضربه کاری رو میزنه اینه که دیگه میدونی که کسی هست که نیمه ی توست اما هرگز مال تو نبوده و قرار نیست که باشه...

+ نوشته شده در  88/03/13   توسط پروانه کوچک  | 


تمام حس زنده بودن در یک کلمه خلاصه می شود:
اشتیاق!

+ نوشته شده در  88/02/20   توسط پروانه کوچک  | 

رو صندلی های زرد طبقه دوم کنار دفتر نشستم.5 دقیقه ای به زنگ تفریح مونده.
ناظم ها و معلمهای بیکار با دسته های نون بربری و استکانهای چای و سینی های صبحونه بین آبدار خونه و دفتر در رفت و آمدند.
یک آن دلم به حال همشون میسوزه.با خودم میگم نمیشه توقعی داشت.همونطور که خیلی واژه ها هستند که قداست دارند اما کو کسی که بخواد عامل باشه.دین قداست داره اما چند تای ما دیندار واقعی هستیم.انسانیت محترمه اما چند تامون آدم هستیم. همسر.دوست.معشوقه.عاشق...معلم هم یه واژه ارزشمنده اما چند تا معلم حقیقی میشه پیدا کرد؟!
چرا هرچی معلم به عمرم دیدم آدمهای از اینجا مونده و ا زونجا رونده بودند.مقصر کیه؟وضع اسفناک روحی و معیشتی و فکری کسانی که به عنوان معلم میشناسم به کنار .حتی توقع داشتن سواد کافی برای اینها از محالاته .
نایلون سفارشات معلم رو از تو کیفم در میارم .یه بسته سوزن منگنه بزرگ .ده تا خودکار مارک فلان 5تا آبی 5 تا قرمز.میرم در کلاس .
بچه ها از دربدو بدو میان بیرون .همشون سلام میکنند.چشماشون برق میزنه.پر از انرژین.چند تاییشون بهم آویزون میشن..توی راهرو معلم چاق و کوتاه و هیز ورزش مدرسه یکی از بچه ها رو هل میده.پسر بچه که گمونم کلاس پنجمی با صورت میخوره زمین.اونم با لگد مدام میزنه تو پهلوش .سرم رو برمیگردونم.پسرم هم میاد منو میبوسه.این بچه ها چه بزرگند .به هیچکومشون نمیاد کلاس دوم باشند...
خانم معلم پشت میزه .برعکس روزهای اول.لبخند میزنه و به طرفم میاد.سکه ها و کادوهایی که گاه و بیگاه برای کم کردن شرش از سر پسر کوچکم تقدیم کردم کار خودش رو کرده.حالا دیگه اون پسر ناسازگار و بی ادب کلاس بهترین شاگرد کلاسه.مبصره و مامانش باز هم نماینده و پادوی خرده فرمایشات معلم نازنین. کاری که پارسال هم کرد و سالهای بعد هم.یه ریز حرف میزنه  نایلون رو میگیره و میزاره تو کمد و شکوه میکنه که کلاس خانوم فلان برای شب عید نیم سکه بهش دادن خیلی ناراحته برو با نمایندش صحبت کن روز معلم کم نذارن.میدونم نگران خودشه.همه حرفاش در مورد پول و بدهکاری و دختر دم بخت و سرپرست خانوار و اینهاست.اینکه همه ی معلم های مدرسه اگه هفته ای دو روز شاگردشون پیششون خصوصی نیاد  نمره ی بیستی در کار نیست اما من اینطوری نیستم و از خدا میترسم ...  نمیدونم چطور از مدرسه میام بیرون زیر بارون راه میرم و خیسم با خودم فکر میکنم  به آینده ی این بچه ها.پسرم. مردمم.کاش میشد اینهایی رو که دیدم لا اقل یک روز معلم رو معلم  میشدند.
پ.ن:شاید جایی توی این کشور معلمی باشه به معنای واقعی.من از همینجا دستاش رو میبوسم و بهش تبریک میگم روزش رو.البته اگر باشه !

+ نوشته شده در  88/02/11   توسط پروانه کوچک  | 


من می شناسم این دل مجنون خویش را
پندش دگر مگوی که بی حاصلست این
...

+ نوشته شده در  88/01/31   توسط پروانه کوچک  | 


هفت سین 88 من

۱-دیر شد واسه تبریک.اما از صمیم قلب برای همه یه سال پر از شادی و رسیدن به آرزوهای خوب رو از خدا میخوام. به خصوص دوستان نازنینم.

۲-فقط به این فکر میکردم که چقدر سال خوبی بود. سالی که تو همه ی دقایقش بودی و اینکه چقدر خوبه که هستی و یقین دارم که تا زنده ام تو نبض بهاران منی...

۳- مدیر کاروان صبح زود به من زنگ زد و گفت :خانوم پاسپورت شما پر از سفرهای اروپاییه . این سفر خیلی فرق داره.سخته ها.فردوس بهم  میگه حالا چرا کربلا؟ میرفتی ترکیه!. تو میگی برو. نترس. دلگرم میشم . باید برم چون به قول مامان طلبیده شدم.

+ نوشته شده در  88/01/01   توسط پروانه کوچک  | 


همیشه سعی میکردم حرفام رو تو دلم نگه دارم .نه اینکه ترسی داشته باشم از ابراز. بلکه نگران بودم مبادا شنونده ی من درگیر غم هام بشه.خاطرش آزرده بشه یا بخواد برای من کاری کنه و از دستش بر نیاد .میترسیدم که لحظه ای رو برای کسی غمگین کنم.نمیخواستم وقتی حرفهام تموم شد تو دلش احساس کنه که جز رنگ خاکستری هیچی جا نذاشتم.فکرش درگیر چیزی بشه که راه حل هاش هیچکدوم به درد من نخوره...

اما مدتیه یه نفر رو پیدا کردم که با خیال راحت همه ی حرفام رو باهاش میزنم.بدون ترس از اینکه بهش بربخوره.نگرانی اینو ندارم که خسته اش کنم.فقط گوش میده بدون اینکه حرفی بزنه یا کاری بکنه یا حتی اشکی بریزه.همیشه اعتقاد داشتم که شنیدن دیگران یکی از بزرگترین قدرتهاست و الان ایمان آوردم که خدای من خیلی قدرتمنده!میشنوه .بدون دلسوزی.بدون ترحم. بدون اشک . بدون اینکه بخواد کاری کنه...

+ نوشته شده در  87/12/10   توسط پروانه کوچک  | 

بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم...
+ نوشته شده در  87/12/06   توسط پروانه کوچک 


امشب تا صبح به انتظار گذشت.تا تو بیای و به من بدی حس مادر بودن رو.
ممنونم که اومدی و گذاشتی من هم طعم لذت رو بچشم.با تو زندگی کنم.به امید تو نفس بکشم.دوستت دارم پسرم!

+ نوشته شده در  87/11/29   توسط پروانه کوچک  | 

نه غمگینم و نه دلگیر.فقط خیلی خسته ام.خیلی!
کاش میشد برم یه مرخصی که نه زندگی داشته باشه نه مرگ . نه حرف و نه نفس.نه خونه نه سفر.نه خواب و نه بیداری.فقط تو دستام رو بگیری و من نگات کنم و قاب تصویر نگاهت رو با خودم ببرم به این مرخصی...
آخه خیلی خسته ام،خیلی.

اما اگه من برم مرخصی کی ناز رستم کوچولو رو بکشه تا مشقاشو بنویسه.کی ترو خشکش کنه.کی ببردش زیر دوش و تنش رو خوب لیف بکشه.کی کنار اون و پلنگ صورتی و پو دراز بکشه و قصه بگه تا خوابشون ببره...
نه الان وقت مرخصی نیست.
 به همینا میگن دلخوشیهای کوچک زندگی ،لابد!!!

+ نوشته شده در  87/11/10   توسط پروانه کوچک  | 


محمدم


برای شکستن سکوت چه بهانه ای بهتر از تو!
بهانه ی بودن تو!
بهانه ی آمدن تو...
باز تو متولد میشوی و این بار ققنوس وار از میان آتش چنان بر میخیزی که قامتت تمام احساسم را به لرزه در می آورد.چه با شکوه است آنچه که میبینم ...

باز سرگذشت یکسال بودن و تو که با چهره ای تازه رخ مینمایی...

+ نوشته شده در  87/11/01   توسط پروانه کوچک  | 

وقتی تازه فهمیده ام که هیچ شناختی نسبت به دنیای پیرامونم ندارم،وقتی باورهای من در برابر حقایق زندگی سست و پوچ به نظر میرسند .وقتی فقط حرف میزنم بدون اینکه هیچ ارزشی داشته باشند وقتی به هیچ کدام از حس هایم اعتماد ندارم.وقتی هیچ کسی رو نمیشناسم ... پس بهتره سکوت کنم.
تنها حسی که میدانم واقعیت دارد احساسم به توست .عشق من!

:سرم رو به شیشه ی تاکسی تکیه میدم و چشم میدوزم به بارون.تو دستم رو میگیری.گرم میشم...

+ نوشته شده در  87/09/19   توسط پروانه کوچک  | 


۱ـیکی از مصیبت های زندگی اینه که در شرایطی قرار بگیری که بتونی بزرگترین ها رو تجربه کنی.عشق های بزرگ.آدم های بزرگ .واقعیتهای بزرگ.موفقیتهای بزرگ.جملات بزرگ...وقتی بزرگی رو لمس کردی دیگه نمیتونی به چیزهای پایین تر فکر کنی بعد از اون زندگی سخت تر میشه کمبودهات بیشتر میشه .دلتنگیهات و البته غرورت.
بچه که بودم اصلا یادم نمیاد چه طور با مامان برای خرید میرفتم.همه چیزهای کوچیک برام قشنگ بود .دوست داشتنی بود .من رو راضی میکرد.وقتی خودم رو با پسرم مقایسه میکنم احساس میکنم بهش ظلم کردم.تمام حساسیتهای من در مورد خورد و خوراک و پوشاک و تربیتش تبدیل شده به یه پسر بچه هشت ساله که مارک اصل براش مهمه و رستوران درجه یک فقط براش معنی داره.چیزهای کوچیک اصلا خوشحالش نمیکنه.نمیشه سرش رو کلاه گذاشت با دلبستگی های کودکانه.شاید هم او از من خیلی جلو تره .نمیدونم کدوم درسته .
اما میدونم مصیبته.بلاست.وقتی بهترین ها رو درک کرده باشی.وقتی عاشق بهترین شده باشی دیگه هیچ کسی هیچ وقتی هیچ جایی نمیتونه جاشو بگیره جز اینکه تو همیشه میدونی از اون بهتر رو هم درک کردی و این سخته.وقتی آدمهای بزرگ رو شناخته باشی دیگه همنشینی با آدمهای عادی برات سخت میشه.وقتی موقعیتهای بزرگ رو درک کرده باشی.وقتی ثروت زیاد رو...

۲ـگاهی یکی دونفر تو زندگیت پیدا میشن از جاهای غیر قابل تصور.پرت ترین چیزها دست به دست هم میدن تا یکی بیاد وسط زندگیت و تموم گذشته و آینده رو رنگ خودش کنه.وتو همونی .روز تولد واقعی تو روزیکه شناختمت.دختر پاییز .دختر  رنگ و شادی.دختر صبر و اراده و امید.میدونی ؟!بدجوری داری همه چیزم میشی.تولد مبارک نازنینم...


۳ـفاصله بهانه ای بیش نیست برای عاشق نبودن...

+ نوشته شده در  87/08/23   توسط پروانه کوچک  | 


جایی خوندم:وقتی تردیدهای ذهن شما به یقین تبدیل شوند قابلیت لازم برای شکوفا شدن و به کمال رسیدن و دستیابی به منظور نهایی تامین شده .حالا کسی هست به من بگه وقتی یقین های ذهنی تبدیل به تردید می شوند چی؟!

+ نوشته شده در  87/08/08   توسط پروانه کوچک  | 

امروز حال دیگه ای دارم.احساس میکنم دیگه به آخرای خط دارم میرسم. دیگه اونهمه ایستادنها و موندنهای پر اشتیاقم داره به آخری میرسه که اصلا هیچی اش برام قابل پیش بینی نیست.از پنجره آشپزخونه بیرون رو میبینم.ابریه و نمناک.پرده رو میندازم .شیشه خیارشور رواز یخچال بیرون میارم و خیلی باریک خورد میکنم و میذارم کنار گوجه ها .الان زنگ میزنی و با پاهای سنگین و خسته از پله ها خودتو بالا میکشی .و هنوز از در تو نیومده میگی چی پختی؟!سعی میکنم به بهترین شکل ظرف غذات رو تزیین کنم . به این فکر میکنم اگر حضور تو در این سالها نبود من خیلی چیزها رو از دست میدادم . اما بعد فکر میکنم مگه نه اینکه حالا هم هر لحظه ممکنه این اتفاق بیفته؟!
دیگه تو اون پسر کوچولوی۵ سال پیش نیستی.خیلی عوض شدی .خیلی بزرگ شدی .مرد شدی.هرچند من نمیتونم باور کنم.خیلی از چیزها رو از روی نشونه ها بهتر میشه درک کرد.حرفات.پنهون کاریهات.و علایقت که من رو به شک میندازه  آیا تو خیلی بزرگتر از اونی که من دارم از چشم یه مادر میبینم یا...؟!
تو میای .از پله ها .هنوز از آسانسور میترسی با اینکه رستمی .شاید اگه رستم هم بود از آسانسور میترسید  اگه یه بار برق میرفت و اون تو گیر میکرد .سلام میکنی . به جای دفتر نقاشی یه اتود اسپایدر من خریدی و یه ریز میگی چی درست کردی.؟چقدر  دوست دارم بپرم و ببوسمت و لباسهای خیسو گلی ات رو بو کنم .اما اخمام رو تو هم میکنم و میگم این مداد رو فردا پس میدی و به جاش دفتر نقاشی میگیری !
میدونم که میدونی اینها همش هارت و پورته .تو مامانی بیشتر از حد مهربون داری و نمیتونی ازش بترسی .حتی اگه تظاهر کنی.توی این سالهای سخت تنهایی دیگه مادرت رو خوب شناختی.تو خیلی چیزها از مامانت میدونی. تو یه چیز دیگه رو هم خوب میدونی .اینکه مامانت عاشقه .اینکه اگه تونسته تا حالا دووم بیاره و تو رو عاشقانه دوست داشته باشه  سیرابی اون از احساسی بوده که این سالها روحش رو زنده و شاداب نگه داشته.حالا تو بگو چطور میشه دور شد رفت .نه بی تو میشه باشم.نه بی عشق!

اشک میریزم و تو غذاتو تموم کردی...
 

+ نوشته شده در  87/08/05   توسط پروانه کوچک  | 



 

کنار راه ایستاده ام
و تو بی تفاوت میگذری.
بی تفاوت دور میشوی و
من صدای مبهمت را میشنوم
 که تکرار می کند :دوستت دارم!دوستت دارم!
...

من هنوز کنار راه ایستاده ام
بی صدا .بی صدا...

 

 

 
 

+ نوشته شده در  87/07/21   توسط پروانه کوچک  | 

پرواز

همه برگهای پاییزی را به نسیم مهرت می سپارم
و سبکبال می چرخم و می چرخم آنگاه که تو دستهای مرا می گیری.

به یه جای دور فکر میکنم.خیلی دور.پر از پاییز و برگ و رنگ و تو.هستی؟!

+ نوشته شده در  87/07/07   توسط پروانه کوچک  | 


پاییز در راه است و من به شوق با تو بودن در دامان مهر متولد میشوم...

+ نوشته شده در  87/06/20   توسط پروانه کوچک  | 

مشهد-کوه سنگی


دیگر رها شدم،به همین راحتی!همان وقتی که گفتی دوستت دارم تا شب بماند و ماه و جیر جیرک ها و جاده ای تا ابد نا تمام.
می دانی؟!کاش موقع گفتن دوستت دارم به روز فکر می کردیم...
اما...
کور شوم اگر بگویم که نمیدانستم اشتباه میکنم.نارواترین دروغها را گفته ام اگر بگویم که از ابتدا نمیدانستم که این راه عاقبتی ندارد.خیانت و درد و مصیبت و دروغ ندارد.من عاشقت بودم و هستم.عاشقانه پای اشتباهم می ایستم.عاشقانه تحمل میکنم.چون عاشقم و شیرینی عشق جز این نیست..

+ نوشته شده در  87/06/05   توسط پروانه کوچک  | 

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت...

باز این منم که...

+ نوشته شده در  87/06/01   توسط پروانه کوچک  | 

میگم مامان گریه نکن،نگرانم نباش،دلتنگی نکن،من خوشبختم!
بیزاری از این دنیا که ربطی به خوشبختی نداره.خوشبختی یعنی بودن تو.یعنی اینکه تو هستی تا من از دنیا دیگه هیچی نخوام.ازش حالم به هم بخوره و من خوشبختم و عین واقعیت رو به مامان میگم و بعد گوشی رو میزارم .و چقدر احساس خوشبختی میکنم وقتی می دونم که هستی تو قلبم و هستم توی قلبت و چقدر از دنیا بیزار تر میشم...
پ.ن: اونقدر ذوب میشم تا فقط  از من، تو بمونه!

+ نوشته شده در  87/04/25   توسط پروانه کوچک  | 

اين روزها هم خواهد گذشت.خيلي زودتر از آنچه که تصور ميکنيم وبهتر از آنکه آرزويش را داريم .همان خدايي که اين سالها من و تو را روز به روز به هم نزديکتر کرد ،هنوز به ما لبخند ميزند .و اين شيريني باز هم با ما خواهد بود.تا ابد کنار تو ايستاده ام...
+ نوشته شده در  87/04/16   توسط پروانه کوچک  | 

نمیدونم حالم خوب هست یانه.پرم از علامت سوال.فقط علامت سوال .بدون هیچ سوالی که جوابی داشته باشد.خوشبختیهای حقیر . بی ارزش های ارزشمند.شادیهای آزار دهنده.فریبهای شیرین .دروغهای دوست داشتنی .و عشقهایی که هرزه میروند و دلهایی که پامال میشود.احساس میکنم بیشتر از اونی که فکر میکردم ساده لوحم.من از این دنیا میترسم.شاید هم باید به خودم بقبولانم که من رابین هود نیستم...
پ ن:اگر عشق تو نبود...

+ نوشته شده در  87/03/27   توسط پروانه کوچک  | 

پسرم
حرفي نيست.فقط سکوت است و سکوت.شبها خواب مرغها رو ميبينم و روزها خوابم رابرايش تعبير ميکنم و به جاي او تا مرحله آخر بازي ميرسم و بزرگترين نيمروي دنيا را به او هديه ميکنم.گاهي دستخط هاي کودکانه اش را ميخوانم:"مامان خوشگلم!من سوپ ميخوام. آب دار با رب زياد و سبزي مثل ديروز".نامه هايي که مينويسد و نقاشيهايي که پر است از رستم هايي که هميشه در سوگ سهراب زانوي غم بغل کرده اند و دستهاي کوچکش که گرم است و گوشتالو!
فصل سکوت است و اوديگر  باسواد شده تابداند سکوت را با نوشتن بشکند.سکوتم را.سکوتمان را.او ميداند مادرش عاشق است و غمگين و ساکت .و ميداند چطور بهترين همدم سکوت مادرش باشد.
بنويس .ديکته آخر را بنويس کلاس اولي من:"مادرم در آشپزخانه زحمت زيادي براي من ميکشد.او سوپ هاي خوش مزه اي درست ميکند.آب دار .با رب زياد.مثل هر روز.."

+ نوشته شده در  87/03/05   توسط پروانه کوچک  | 

کتاب_محمد تاجیک

قلبم تند تند ميزنه با صدايي شبيه صداي دستگاه که برگ هاي چاپ شده رو بيرون ميده و کارگر آبي پوش دسته دسته روي هم ميچينه .علي آقا اون توئه ،توي صفحه ي رويي و من دل تنگش ميشم باز.ديگه حالا ماندگار ماندگار شدند اين چهره ها.پيرمرد مهربان براي من توضيح ميده و نميدونه که من اين همه اشتياقم براي چيه .تو از اون پشت مياي و من به تو افتخار ميکنم وبه خودم.بغلم ميکني و من سرخ ميشم.باز عکس ميندازي و من خوشحالم.ياد همه اين روزها . کساني رو که به واسطه تو باهاشون آشنا شدم .آدمهاي بزرگ.و روزهايي رو که با هم بوديم. صداها.عکسها.و صورت مهربانت.و دوستايي که هرگز ما رو تنها نذاشتند حتي روزهايي که من فکر ميکردم تنهاييم.مثل  آقا نیمای عزيز خودمون که امروز هم تولدشه.آقا تبريک!بابت بودنت و تشکر بابت همه چيز...
اين روزها مال توست نازنين من!کاش قابل باشم و باز هم در کنارت ،روزهاي اينچنيني رو تجربه کنم!

+ نوشته شده در  87/02/29   توسط پروانه کوچک  | 

  سفرم!
...

+ نوشته شده در  87/02/14   توسط پروانه کوچک  | 

يک مکان عمومي را فرض کنيد ،جايي که هميشه مي رويد.مثلا يک باشگاه و دوستي که تمام دوستي شما به لبخندهايي است که گاهي وقتي چشم در چشم مي شويد ،نثار هم ميکنيد،يکروز برخلاف هميشه جلو مي آيد وقتي تازه وارد شديد و داريد دکمه استارت تردميل رو ميزنيد. سلام ميکند.تعجب ميکنيد .جوابش را ميدهيد.بعد ميگه: ببخشيد شما ادوکلنتون ... هست؟ ميگيد: آره!؟ .ميگه: ميشه خواهش کنم ديگه اين عطر رو اينجا استفاده نکنيد.اولش جا ميخوريد،ادامه ميده:آخه اين عطر من رو به روزهايي مي بره که ياد آوريش خيلي اذيتم ميکنه و اشک تو چشاش حلقه ميزنه. بعد شما ميريد تو فکر .يه فکر طولاني!
پ ن:بوت مي آد،لعنتي...

يک لحظه بيانديش !
عطرها...
حتي عطرها
دوري و غربت را احساس مي کنند...
نزار قباني

+ نوشته شده در  87/02/13   توسط پروانه کوچک  | 



شگفت انگیزلبخند بزن !به خاطر آنهایی که با لبخند تو زنده اند.آنهایی که تو "فکر میکنی" به خاطر این لبخند زنده اند .
آنهایی که نفسشان به نفس تو بند است و تو "فکر میکنی" که باید خوب نفس بکشی تا نفسی نبُرد.
لبخند بزن .بگذار خیال کنی تا روزی که میمیری دیگران با لبخند تو زنده اند.
لبخندهایی که دنیای دیگران را نجات خواهد داد.
خیال کن که لبخندهای تو منجی دنیای دیگران است.
بی خیال خودت که هیچ کس به تو لبخند نمی زند!
بی خیال خودت!

+ نوشته شده در  87/02/08   توسط پروانه کوچک  | 


۱ـ این روزها ،از اون روزهایی که فقط میخونم ومیخوابم و حرف نمیزنم،به هر حال ساکتم و آرام و کمی ناخوش و یادت که ... همین!
۲ـ  کتابهای بوبن رو دوست دارم.حتی اگه کتاب چیزی نداشته باشه چند تا جمله ته اش میمونه که تا چند روز بتونی بهش فکر کنی:
"نوعی بدجنسی در قلب انسان وجود دارد ، آن قدر عمیق که اگر بخواهیم بیرونش بکشیم ،حتما میمیریم.این بدجنسی ،اشتیاق نام دارد.اشتیاق واژه ای است برای بیان تیرگیها و نیز روشنایی ها.واژه ای برای بیان تیرگی در میان روشنایی .فکر منجمد می شود .هوا سنگین،فضا تنگ.فضایی نیست مگر برای دو نفر که آماده می شوند تا یکدیگر را ببلعند.دیگر در هیچ جای دنیا برای هیچ کس ،جایی نیست..."کریستین بوبن _زن آینده
۳ـ این دقیقا متن اس ام اس یک دوسته:میشه چند تا کتاب بهم معرفی کنی(ترجیحا رمان)تا مخم باز شه؟حالا میشه من هم از شما همین رو بخوام؟ میشه لطفا؟!

+ نوشته شده در  87/02/05   توسط پروانه کوچک  | 

در زندگي روزهايي هستند خيلي خيلي معمولي ،مثل همه روزها!
اما چيزي درونت ميگه ،اين همون نقطه شروعه.
اين همون خونه طلايي زندگي منه،همونجايي که اون اتفاق بزرگه از همين جور جاها شروع ميشه.
روزهايي بين شک و يقين و يا حتي بي خبري وخيال!
فکر ميکني چقدر منتظر اين روز بودم.ثانيه ها بي تاب ميشن و لحظه ها کشدار.هيجان زده ترين روزهاي تو همين روزهان.تو خيابون سرت رو بالا ميگيري و ميدوني روز تو در راهه.
معمولا اون اتفاق خوب قراره فردا بيفته ولي اين روزهاي پيش از فردا هستند که زندگي رو شيرين ميکنند و قابل تحمل .روزهايي که يک شب ديگه ترو پايبند بودن و موندن ميکنند و غروبشون زيباترين غروبهاست،حتي اگر فردايي نداشته  باشند...

ومن منتظر فردام.فردايي که هنوز نيومده و شايد هرگز نياد!

+ نوشته شده در  87/01/28   توسط پروانه کوچک  | 

پنجره من
آی سیمان و آهن! این گُله از آسمان را ،این تمام خوشبختیم را از من نگیرید.
ترا به جان ستاره ها بگذارید با سوسوی این چراغهای دور دلخوش باشم.
بگذارید از این پنجره نفس بکشم.
بگذارید هر شب حدس بزنم کجای این شهر  قلبش می تپد.
آسمان روز و شبم اینجاست.
من این پنجره را دوست دارم.
ازین دنیایتان همین پنجره سهم من.همین پنجره...

+ نوشته شده در  87/01/15   توسط پروانه کوچک  | 


مادر بزرگ  خسته شد از نفس کشیدن!
مادر بزرگ مرد!
از بس که جان نداشت...
+ نوشته شده در  87/01/02   توسط پروانه کوچک  | 

هفت سین

 

 

با همين ديدگان اشک آلود
از همين روزن گشوده به دود
به پرستو ،به گل،به سبزه درود
به شکوفه،به صبحدم،به نسيم
به بهاري که مي رسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود
...
(فریدون مشیری)

 

 

 

+ نوشته شده در  86/12/29   توسط پروانه کوچک  | 

مادر
هر چقدر سر سخت و پوست کلفت باشي،باز هم لحظه هايي توي زندگي هستند که واقعا احساس ميکني با اينکه همه چيز سرجاشه اما تو کم آوردي.دلتنگ ميشي واونقدراحساس ضعف ميکني که يهو ياد بچگيات ميفتي.دستهاي گرم و مهربون مادرت.بوي خوش تنش و صداي مهربونش.اين لحظه ها احتياج پيدا ميکني که لوس بشي .اونهم فقط واسه يه نفر به نام "مادر".

مامان !کاش کنارم بودي.دلم واسه عطر تنت.دستهاي نرم و مهربونت .دلم براي با تو بودن براي سر گذاشتن روي زانوهات تنگ شده.تو خود بهاري براي من.اصلا بهار يعني تصور تو.
وقتي با اون لباسهاي سپيد و گشاد ونازکت که حتي قلبت از زيرش پيدا بود، توي خونه اينور و اونور ميري و به مامان علي ميگي چکار کنه و براي هزارمين بار شيشه ها رو پاک کنه و خودت بشقاباي گل سرخيت رو که يکيش رو به صدتا ازين آرکوپالهاي جديدت نميدي از کمد طبقه بالا،  مياري پايين و بساط آجيل و شيريني عيد رو روي اون ميز بلند کنار اتاق پذيرايي ميچيني .وقتي که همه پنجره ها رو باز کردي و تنگ بلور ماهي گليهايي رو که داداش خريده رو ميزاري کنار سبزه اي که تازه جوونه زده و وقتي نسيم مياد به تمام خونه سرک ميکشه وبوي تو رو واسه من مياره.وقتي که عصرها لبه "صبحونه خوري"ميشيني و زل ميزني به ته حياط و موهاي خوشرنگت زير نور کم رمق آفتاب برق ميزنه.وقتي که همه بچه ها کنارتن و من نيستم،يادت باشه که من توي اين لحظه ميخواستمت و بهت بدجوري احتياج داشتم...

+ نوشته شده در  86/12/21   توسط پروانه کوچک  | 

 

روزهاي خوبيست .نويد بخش بهاري سبز و شيرين .
دور از تمام آن تلخيها و هراسها و حسرتها ...
هي دنياي نامرد سخت! از تو نامرد! ترم اگر بتونی منو از پا در بیاری. بچرخ تا بچرخيم.

+ نوشته شده در  86/12/05   توسط پروانه کوچک  | 

پسر نازنینم.دلبندم. اگر تو نبودی فشار این دنیای پوچ با من خاکی چه میکرد؟اگر تو نبودی مهرم را به پای که می ریختم .اگر تو نبودی من معنی عشق و زیستن را از کجا می آموختم؟تو روشن ترین،شیرین ترین ،و پر امیدترین واژه زندگانی منی.من به تو مدیونم.به بودنت .به دستانت .و به قلبی که مانند یک مرد عاشق است.اصلا بگو ببینم،اگه تو نبودی کی به من می گفت:مامان ِ ق  َ شَنگم؟

+ نوشته شده در  86/11/30   توسط پروانه کوچک  | 

 

هوا سرد است!
تو را مانند پالتویی پوشیده ام!
چون شمع های کلیسا گرمم کن!

                                                            نزار قبانی

پ.ن ۱:از طرف همون پسری که حالا داره میره توی هشت سالگی:خدا جون !همین یه روزو که ما کیک به اون گندگی رو سفارش دادیم و کلی ساندویچ درست کردیم ،برف تموم بشه و بعداز ظهریها تعطیل نشن .از فردا تا آخر هفته هر روزش رو که دوس داشتی و هیچ بچه دیگه ای تولدش رو تو مدرسه نمیخواست بگیره،تعطیل کن!
شما هم بگید آمین دیگه!
پ.ن ۲:امیدوارم فرصتی بشه توی این هفته تا کار با این صفحه و طرز عکس گذاشتن رو یاد بگیرم و بتونم صفحه قابل قبول تری رو ارائه بدم.

+ نوشته شده در  86/11/20   توسط پروانه کوچک  | 

 آه من بی تو می میرم کاش می داشتی باور            روز و شب دیده بر راهم سوی کاشانه ام بگذر
آن دل سخت و سنگین راحالی از سینه بیرون کن        مــن دلـی مـهربان دارم می گــذارم تـرا در بـر
عشق در بازوان دارم خسته از ره که میـآیی             شانه را می کنم بالین سینه را می کنم بستر
خسته از ره که میآیی سرد سرد است آغوشت           غـم مخور کاتشی دارم خفته در زیر خاکـستر
گر به صحرا گذر کردی تشنگی را خطر کردی                   زان شرابی که میدانی بر لبت مینهم ساغر
روزگاری به سامانت چون گل خفته با شبنم                    لــذت با تــو بودن را داشـت هـر ذره ام باور
گرم و مشتاق می چیدی سیب شیرین حوا را            پوستش ملتهب می شد زیر خورشید شهریور
طاقی از گوشواره من در سرای تو جا مانده               بی تو آن طاق بی جفتم طاقتم طاق شد دیگر
طاق های جدا مانده جفت خواهند شد روزی                   گـوشوار مـرا با خود سـوی کـاشانه بـاز آور
سیمین بهبهانی

 

*این پسره ی ِ عشق ِ رستم وقتی گارسون پرسید باقالی پلو رو با گوشت میخورید یا با مرغ،پیشدستی کرد و گفت : با گوشت.گوشتش  گوشت ِ گورخر باشه لطفا!!!

+ نوشته شده در  86/11/09   توسط پروانه کوچک  | 

 

"من آتشم را شعله ور نگاه خواهم داشت   بدان امید که یارانم    در سرمای نیمه شبان زمستان که در کنارم می نشینند      دود مرا به گرمای نجات بخشم ببخشایند.
روشنائی ام،لیک میدانم چندان نیست که چشم و دلی را از نور و شادمانی بیاکند ،اما سربلندم که هیچگاه به تاریکی نکوشیده ام!


دریغا،که با هر باد      مشتی خاکستر       از هیمه عمر من ،خاطر بیابان را آزرد .بنگرید اما که خُردک شررهای من زندگی را در این برهوت تنها پاس داشت و سلام ستاره های دور دست را از جانب همه خفتگان پاسخ فرستاد .
این منم!
چشمی آرزومند!
برق امیدی از جانب آنان که دوستم می دارند!
و دستی نیازمند گرمای محبتی از جانب آنان که
دوستشان می دارم..."

 

+ نوشته شده در  86/11/05   توسط پروانه کوچک  | 

 

 مرا امید وصال تو زنده می دارد             وگرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

اخم کرده ونشسته .با اون قيافه حق به جانب هميشگي .زير چشمي نگاش ميکنم تا متوجه نشه که دارم اونو مي پام،يهو
ميگه:ببين خانوم .هي! با توام. بالا بري پايين بياي سهم تو از اين زندگي رنجه...
ميگم: اِ ،مگه تو هم حرف مي زني؟
ميگه :اِ ، مگه تو هم مي شنوي؟

...

+ نوشته شده در  86/11/03   توسط پروانه کوچک  | 

صاحب فال مظلوم و مهربان،لجبازو عجول .زود تصمیم می گیری و زود پشیمان میشوی.
مادر بزرگ زنده اس،روی همون سجاده کهنه یادگاری بابابزرگ توی ایوون،بَر ِ آفتاب چرت میزنه . نسیم با بوی بهارنارنج از در کُلدُر (کریدور)میاد تو و با بوی سبزیهای خشکِ روی چلوارای سفید میزنه بیرون.مادر بزرگ پلک میزنه.
بدون اینکه خودت بخواهی موقعیتهای خوب را رد می کنی .حسود و دشمن ترا قفل قبرستان! کرده و نمی توانی عروسی کنی.
مادر بزرگ تو ایوون نیست. حیاط نم داره. باد درختای باغِ محرر رو میترسونه و اونا جیغ میکشن. شبه . من عروسم. اما هنوز بوی بهار نارنج میاد.
ظاهرا مومن ولی از درون لج کرده و می گویی چرا من ؟!
هوا سرده. مادر بزرگ باز خوابه .توی تابوت. آروم. رو به آفتابی که غروب کرده. پلک هم نمیزنه . من بریده ام .بوی بهار نارنج نمیاد. بچه ام کجاست؟
تو قسم همه هستی از خوبی و روی تو حساب زیادی باز کرده اند.
دیوار.دیوار. دیوار.
خانمی سر سجاده دستهایش را به خاطر تو رو به آسمان نگه داشته...
مامان بذار تو جانمازت بخوابم .اون چادر نماز گلدار آبیت رو هم بنداز روم.میخوام نفس بکشم. میخوام آروم شم.
تو کار میکنی و به چشم هیچ کس نمیاد.
خوابم میاد .خوابم میاد.
بازم خواب مادر بزرگ رو میبینم که زنده اس...

 هیس یواشتر بچه!خدا خوابه ،بیدارش می کنیا !

+ نوشته شده در  86/10/25   توسط پروانه کوچک  | 

 

و بعد برای شروع:

بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند

که مکــــدر شـــود آیینــه مهـــر آیینــم

+ نوشته شده در  86/10/22   توسط پروانه کوچک  |