
باز شب و پنجره و ماه و تب و زاری ام
باز نبرد دل و عشق تو گرفتاری ام
باز همان مرثیه ماه و پلنگ غمین
باز شدم صید همان قصه تکراری ام !
سارا ریاحی
و اما اشتیاق !
اشتیاق من به تو !
مرهمی نیست بر این اشتیاق
جز...
تو!

باز شب و پنجره و ماه و تب و زاری ام
باز نبرد دل و عشق تو گرفتاری ام
باز همان مرثیه ماه و پلنگ غمین
باز شدم صید همان قصه تکراری ام !
سارا ریاحی
و اما اشتیاق !
اشتیاق من به تو !
مرهمی نیست بر این اشتیاق
جز...
تو!

فصل گرم از راه رسيد!ماه من!هر چه که اين روزها تلخ و سرد هم باشم با ياد آوري آمدنت قلبم سرشار از گرمي و شيريني ميشود.گاهي فکر ميکنم چطور مي توانستي روي اين کره خاکي باشي و من!عاشقت نباشم .امشب نميخواهم بگويم که در اين سالها چه شد ،فقط بدان که من مديون آمدن توام.با تو دانستم که زن !هستم.با تو بود که عشق را تجربه کردم.زيبا شدم.زندگي کردم .و چشمم روشن به نوري شد که از تو بر من تابيد.من مديون آمدن توام عشق من!

هرچند می دانم راه گریزی از این زندان تلخ و جانفرسا نیست ،اما بگذار به گرمی دستانت، از پشت این میله ها دلخوش باشم. بگذار به لبخندهایت ،هر چند دور،باز هم دل ببندم.با صدایی که میشنوم و امیدی که در آن موج می زند،هر چند عبث، سر کنم. بگذار با یاد تو خوشبخت ترین زندانی دنیا باشم.بگذار این روزهای مردن را با حضور تو زندگی کنم...
بهار نيستم که تو ارديبهشتش باشي!
راه نيستم که تو رهگذرش باشي!
ابر نيستم که تو بارانش باشي!
تا بتوانم از تو بگذرم.
تا بتوانم بي تو سرکنم ...
اين ادعا نيست وقتي ميگويم تو همه اين شهري براي من.شهري آشنا !

و اين شده دليل بودن و ماندنم و نترسيدن از تنهايي و بي کسي و بي پناهي..
از اينجا که شهر را نگاه ميکنم تويي که پشت تمام پنجره ها برايم دست تکان مي دهي.
پرده راکه کنار ميزنم اين تويي که زير تمام چراغ برقهاي شهر به من خيره شده اي.
تمام فصل ها ي آفتاب و برف و باران.همه ساعتها.حتي پشت شيشه رستوران نگاه توست.
آنور خيابان تويي و دوربينت که هي مي رود و مي آيد.توي تمام تاکسيها .توي پياده رو.سرتمام ميدانهای شهر،باز تويي که ميرسي و من ميدانم هميشه تويي که با مني.تنهايم نمي گذاري...
تو تمام شهر مني!شهري آشنا!
پ.ن:کنون دم درکش اي سعدي که کار از دست بيرون شد ...

کي باور مي کرد تمام اينها قصه نباشد؟!
از آن قصه هايي که تا قصه اند شيرينند و وقتي حقيقي شدند تلخيش ترا به تمام حقايق مشکوک کند...
داستان عاشق مهربان سينه چاک بي سيم و زر و معشوقه هميشه چشم به در!
مجنون غمگين بي ليلي و فرهادي که رفت تا بميرد محض اينکه شيرينش بنشيند سر زندگيش و زندگيش را بکند بي او!بي او !
اين حکايت زندگيست يا بخت نامراد ما که
گريزي نيست از اين دست و دل که فقط به کار دل مي رود و بس...
پ.ن:بی تو ای سرو روان...
بی خیال گل و گلشن.بگو چه خاکی به سر کنم؟!
منتي نيست! توقعي هم!
من خودم خواستم که عاشقت شوم و عاشقم باشي!
درست زماني عاشقت شدم که نبايد ميشدم وعاشق همان کسي شدم که نبايد مي شدم.
اما من به اين اشتباه نياز داشتم.از اسلافمان که کمتر نبودم،من هم سيب را چيدم و ذره ذره فرو دادم و ماندم با اين بساطي که خودم پهن کردم...
بهشتي نبود که رانده شوم.منتي نيست.توقعي هم.من هم آدم بودم و منطق آدميت ...و اين شد که طنابي از رشته رشته رگهايم ساختم و به تو پيوند زدم.
نه ،منتي نيست باور کن !وقتي اين منم که به تو محتاجم.تلخ نشو!تو عادت داري به شعر و دل و خوشي هاي ياس آور و نمناک.اينها را ولي پور به من گفت.اما فقط من ميدانم که تو چه هستي؟فقط من مي توانم بفهمم که عادت من به تو از شعر بالاتر است.عادت من به تو خودش نمناک است و بي تو مي خشکد.
فقط اين منم که ميدانم چقدر ايستادم و خواستمت .از تو نميخواهم که بداني .چون منتي به تو نيست و توقعي هم.چه برسد به ديگران.
اصلا نمیخواهم هیچ کس بداند من چطور تو را با همه زندگيم آميخته ام.و اینکه تمام رگهاي حياتي من به آن قلبي متصل است که تو بردي .ديگر تو هم راه فراري نداري.تو نمي تواني که نخواهي.مگر اينکه ...
مگر اينکه...
اين رگها رو ببري و بعد ...
از روي جنازه من رد شوي !
روز اول که ديدمش هنرمند نبود ،فقط به خاطر اينکه من نميدونستم.
حتي وقتي صداي لمس تارهاي سازبا انگشتانش قلبم رو لرزوند ،باز هم نميدونستم.
وقتي قلمش روي کاغذهاي سفيد مشق ميکرد و اعجاز سرانگشتانش رو ميريخت توي قلب اون کاغذها ،باز نميدونستم.
عکسايي که ازم انداخت و من پاره پاره کردم .کتابهايي که همه رو توي يه کيسه زباله مشکي ريختم و انداختم بيرون تا مگر فراموشش کنم.اما مگه شد؟!حالا بهترين لذتم شده اينکه اون عکس بندازه و من نگاه کنم. حرف بزنه و من نگاه کنم. مشق کنه و من نگاه کنم .ساز بزنه و من نگاه کنم و براي همه لحظاتي که هرچند بهترين خاطره ها هستند اما من بد بهش گذروندم افسوس بخورم و هي فکر کنم که اين خوشبختي ممکنه هر آن تموم بشه.با اشتياق نگاه کنم که اون داره چي رو ميبينه تا با عکسش جاودانه اش کنه شايد منم بتونم مثل اون نگاه کنم. هي آقای عزیز!حالا ديگه دستت رو شده.من ديگه ميدونم.ميدونم که تو يک هنرمندي.يک هنرمند بي نظير.حتی اگه هیچ کس ندونه...
عکس:حامد تاجیک.ممنونم که عکسهای دلخواه من رو گرفتید.
مهربان!
دستهاي تو! اعجاز خلقتند.
اي کاش که هميشه سهم من باشند...

پ.ن:حساب کردم ديدم اون سالهايي که خريد و خونه تکوني و ترافيک و شلوغي شب عيد به نظرم ابلهانه و زائد اومده من حالم خيلي بد بوده و اون سالهايي که حالم خوب بوده،برام خيلي هيجان انگيز وشيرين .فکر کنم الان حالم خيلي خوب باشه.خيلي خوب!
پرده سفيد
پرده سياه
نور
(یک قدم جلوتر)
چيک
و من با تو جاودانه مي شوم...
اینو میدونم که هر کسي يه جور خواستن رو تجربه ميکنه .يکي براش مهم ميشه .براي خودش بزرگش ميکنه.براش همه چی ميشه.اما نميدونم چند نفرآدم معمولي مثل من شانس اين رو پيدا ميکنند که يه هنرمندرو دوست داشته باشنديا اون دوستشون داشته باشه .جدا از اينکه (به گمان من) اين نوع ارتباط يکي از بهترين و پر امتيازترين روابط (به خصوص زمانيکه دو طرفه است)ميتونه باشه، اما سختي ها و مرارتهاي خاص خودش رو هم داره.تمام اين سختيها به کنار ، کار وقتي سخت ميشه که توبا تمام وجود ميخواي اون فقط مال تو باشه و فراموش مي کني که هرگز يک هنرمند متعلق به يک نفر نيست ...
اما اين حرفا هيچوقت تو مخ من نميره.من دوست دارم همين شکلي دوستش داشته باشم.به روش خودم.حتي اگه بازم بهم بگن:حيف اون عکسا و حيف نويسنده اون وبلاگ که کس وکارش تو باشي!آره به قول سارا :"اصلا می خواهم دیگر یک دختر روشن فکر و باشعورو با فهم و درک نباشم. شعوری که فقط برای موارد خاص مصرف می شود همان بهتر که نباشد" دوست دارم مثل يک بي شعور دوستش داشته باشم!
تو !عزيزي که مدام از ميان تاريکي تنها زمزمه مداومت را ميشنوم که مي گويي بيا!آیا زمان آن نرسيده تا از شهرت نشاني به من بدهي ؟!به خدا خسته شده ام !نه از طي کردن تمام اين راههايي که هيچکدام مرا به تو نميرساند.خسته شده ام از نديدنت.نبودنت.نداشتنت.ديگر پاي رفتن نمانده .اين بار تو بيا. به اين نشاني:.نرسيده به امواج .روي شنهاي داغ انتظار.
منتظرم!

پ.ن:بازارچه خیریه پیام امید هم خوب بود.اینجور جاها،تنها جاییه که دوست داری خرت و پرتهایی رو که اون نگاههای پرشور و مهربون بهت غالب میکنن رواز صمیم قلب برداری ببری خونه...

چه زیبا بود عشق
اگر ساعت را
هرگز نمی شناخت
و چه زیبا بود ساعت
اگر هرگز ساعت نبود .
بعد از ظهرهای لیمویی را شب می کنیم
در باغ های موسیقی
با چتری از شعر و بارانی از آفتاب.
....
کیومرث منشی زاده
میگی نگرانمی؟! تقصیر خودته که نمی ری آروم بشینی روی اون صندلی و خودت قیچی کند توی فنجون رو نمیدی دستم ،تا من با هر "قرچ قرچ "قیچی هی یه دسته موی غمگین رو بریزم کف اتاق و تو هیچی نگی و من هیچی نگم و آخرش دلتنگیهای منو با اون موها ورداری ببری بریزی دور .بعد من خوب خوب بشم و بپرم تو بغلت وتو باز بخندی و من باز بخندم و بعد من بوی سیگار بگیرم و تو بوی بامبو ...اه .همش تقصیر توئه دیگه !
در روز شمار من زمستان یعنی گرما،روشنی،آفتاب.زمستان یعنی به بار نشستن دوباره درخت مهر در چله ای سرد و سخت.با میوه هایی گرم و شیرین و هوسناک از خواستن.زمستان یعنی تو ،حضور دلچسب تو !
بعد آوار برف وباران ،تو که می آیی من احساس میکنم آفتابی شده ام.آسمان دلم را آبی میکنی با آمدنت. تو که جوانه میزنی سبز میشود همه این کوه و دشتهایی که با هم نرفته ایم و ندیده ایم و قرار است که روزی برویم و ببینیم و تو هی عکس بیاندازی و بیاندازی و من با یک کلاه حصیری برای خودم تاج عروس بسازم و برای توامید روزهایی که خواهد آمد. امشب شب میلاد توست. زیباترین شبهای بودنمان ،نه همه شبهای با تو بودن برایم زیبا و ماندگار و بوییدنیست.به پاسداشت همه روزها و شبهایی که باتو بوده ام ، بگذار شاد باشیم .مثل تمام لحظاتی که تو شادم کرده ای.ساز بزن.مشق کن سوز را. بازوانت را سهم دوباره ام کن .بگذار امنیت و عشق گرمم کند. نفس بکش.بگذار آرام بگیرم..
چیزی ندارم که لایق بودنت و وجود نازنینت باشد.اگر دلی مانده ،تقدیم به تو .با پاک ترین و صمیمی ترین احساس!
و بعد..
باش...بخواه ...همین
این روزها خیلی دلم میخواد کاش من و تو هم یه "پاتوق "داشتیم .جایی که همیشه ترو اونجا میدیدم و اگه هم نمیدیدم ،اونجا حست میکردم وخاطره ها پشت دیواراش اسیر میشدن .فقط یه جا.یه جای بخصوص. آخه اینجوری خیلی بده.منو دیوونه میکنه.اینکه همه جای این شهر ترو حس کنم. به خاطر بیارم. بو کنم و نبینم!
پ ن :وقتی انسان آرامش را در وجود خویش نیابد جستجوی آن در جای دیگر،کار بیهوده ایست.
پ.ن:با سلام به دوستانم و اینکه ،آره من هم میخوام شروع کنم .به خدا من هیچ ادعایی در احساس و هنرو البته روشن فکری! ندارم.یعنی اصلا نمیدونم اینا چی هست؟!اجازه بدید فقط حرف بزنم .خیلی عامیانه.مثل خودم!