تبليغاتX
این منم

این منم

تا آقا بزرگ زنده بود اوضاع خوب بود.
هميشه دست پر ميومد خونه و به خانوم بزرگ امر کرده بود که همه مثل هم بايد غذا بخورند .
او هم توي يه مجمر مسي سهميه هرکسي رو توي همون مطبخ مي کشيد و مي آورد.ماست کيسه انداخته و سبزي سر سفره ميذاشت وعصرا هم بساط کاهو و سرکه و سکنجبين به راه بود .
آقا بزرگ قليون ميکشيد و نگاه مي کرد و همش ميگفت شما هم مثل عفت بلد نيستيد کوفت کنيد.درست بخور بچه .حالمو به هم زدي.گاهي هم خانوم بزرگ بساط منقل و بافورش رو راه مي انداخت.با وسواس همه چيز رو براش مياورد و مي برد...
روزاي آخر از صبح ميرفت مي نشست روي يه صندلي که عمو ناصر بيرون حجره اش گذاشته بود و تا شب زن و مرد و بچه ها و جيب برهايي رو که از جلوي حجره مي گذشتند رو تماشا ميکرد .
آقا بزرگ که مُرد، براي اولين بار همه شب رو اونجا خوابيدند .با زن و بچه هاشون.خيلي زود ارثيه رو تقسيم کردند و از اون همه مال و منال اين خونه شد سهم برادر افليجشون .خانوم بزرگ هم همه چيزش رو داد به بچه ها .حتي مجمر مسي رو و خودش رفت تا هر روزش رو خونه يکي سر کنه و با اون همه پولي که بهش رسيده بود با خيال راحت هر سال بره مکه و واسه همه نوه هاي دختر عروسک بياره غير از حميده و خواهراش.
چهار تا عموش سر ماه ميومدن و مقرري ماهانه اونها رو ميدادند و ميرفتند .خدائيش کم نميذاشتند.اما خونه بي کدبانو،خونه بي مادر،خونه بي زن!از اين بهتر نميشد.عفت خانوم نيم شقه گوسفندي که عمو اصغر مي آورد رو ميذاشت گوشه مطبخ و مي خوابيد .يا سهم گربه هاي حياط ميشد يا چند روز بعد بوي تعفنش تا هفت محله ميرسيد.
دخترها بايد خودشون گليمشون رو از آب بيرون مي کشيدند.بزرگترينشون کلاس پنجم بود .مادري کرد در حقشون تا بود.دو سه سال بعد اونم رفت و شد زن يه "باباي مدرسه" .تا ديگه نياد.تا اسير بشه.تا باز بچه ها تنها بشن.
به غير از هر ماه که چهار تا عموش مي اومدن و توي گوش هم پچ پچ مي کردند و به عفت ناسزا ميگفتندو ننه ی قاسم که مادر بزرگ مادریش بود و چند باری از روستا اومده بود هیچ کس سراغی از اونها نمی گرفت.يه سال با خواهرش تصميم گرفتند سر عيد همه ديوارا رو خودشون رنگ کنند .بعدم همه قاليهاي نخ نما و چرک مرده رو توي حياط شستند .براي اولين بار حس مي کرد باز آقابزرگ زنده اس. بوي سيب و عيد ميداد در و ديوارها ...
اما چشمشون به در خشک شد و کسي سراغشون رو نگرفت.

تازگیها توی خانواده ی آقایی پیچیده بود: حميده سرتقه!سرو گوشش مي جنبه !وقتي خلافي ازش سر ميزد و کلاغه به عمو ناصر خبر ميداد .ميومد و يه فصل کتکش ميزد و مي بردش خونه خودشون.اونجا بهشت بود براش.زنعمو وسواس داشت و مجبورش ميکرد روزي دوبار دوش بگيره .بهش لباساي نو مي داد و مثل بچه هاي خودش باهاش رفتار ميکرد.دختر عموش که با هم يه سال دنيا اومده بودن سوم نظري مي خوند و اون هنوز سه کلاس سواد نداشت.حوصله درس خوندن رو نداشت.حوصله يه جا نشستن رو نداشت.زنعمو هرکاري کرد تا کاموا بافي يادش بده ياد نگرفت و زير بار نرفت .اما به جاش آشپز خوبي شد وردست زنعمو...
تبعید !که تموم میشد باز برمي گشت و ميشد حميده سابق.
اما اين بار با هميشه فرق داشت.اون با ناموس خانوادگي !در افتاده بود.هميشه عمو ناصر رو دوست داشت و اون رو منجي خودش ميدونست.اما امروز صبح وقتي پسر عموش دستاش رو از پشت گرفت و عمو ناصر با اون قيچي کند سر تاقچه که خانوم بزرگ سالهاي پيش باهاش ناخوناي پاش رو کوتاه ميکرد، موهاش رو از ته چيد...
***
ياد موهاش افتاد ،ياد صورت زردش که حالا شبيه هيچ چيز نبود.بلند شد از بين لباسهاي به هم ريخته کمد زهوار در رفته گوشه اتاق يه روسري سياه کشيد بيرون و روي سرش طوري گره زد که از جلو هيچي پيدا نباشه.با گوشه روسري تند تند صورتش رو پاک کرد.دستگيره در رو پايين کشيد،اما در از پشت قفل بود.عفت خانوم برای هفتمین بار حامله بود و حتما مثل همیشه خواب!سريع خودش رو به رختخوابهاي گوشه اتاق رسوند و اونها رو کشيد زير پنجره .دست برد و ميله ها رو گرفت و خودش رو کشيد بالا.پشت ديوار کسي نبود .توي کوچه هم! جز يه پيرمرد که چرت ميزد و بچه هايي که سر کوچه توي جوي آب ولو بودن.به پسر پشت ديوار فکر کرد و صورت مردونه و چشماش که برق عجیبی داشت. و اينکه هر بار که ميومد با سوت خبرش ميکرد!ميدونست اين مردا به درد نمي خورند .اونا بلدن فقط "سر دزک" رو بالا و پايين کنند و از باسن زنها نيشگون بگيرند ،اما...
ميله ها رو ول کرد و نشست روي رختخوابهاي بي ملافه و سياه.ديگه تحمل نداشت.بايد تصميمش رو ميگرفت.بايد ميرفت .
***
مرد با دستهاي کوچک و استخوانيش دست زمخت و درشت حميده را گرفت .آرام قدم بر ميداشتند، يک سر و گردن از حميده کوتاهتر بود و با ولع دستهایش را ميفشرد و گاهگاهي در گوشش کلماتي را زمزمه میکزد.لباس به تن حميده زار ميزد و لکه سياه و بزرگ روی آن بدجور توي ذوق ميزد،اما همين هم از سرش زياد بود.تا ته باغ رفتند و روي صندليها نشستند.موقع نشستن مرد آخرين جمله را گفت:حال میکنی مال منیا!
اما حميده چيزي نمي شنيد...
مرد دست برد و تور را از روي صورت حميده برداشت.او هم به مرد نيم نگاهي انداخت ،چشم راست مرد به صورتش خيره بود و چشم چپ لوچش معلوم نبود به کجا؟!
حميده صورتش را برگرداند و خيره شد به زني که توي آينه مقابلش در سفره عقد نشسته بود.
زني که لبخند نميزد.
زني که مي رفت.براي هميشه!!!
تمام

محض اطلاع:
۱ـبابای مدرسه:سرایدار مدرسه!
۲ـسر دزک:یکی از محله های قدیمی و سنتی شهر شیراز

+ نوشته شده در  87/01/31   توسط پروانه کوچک  | 

دستش رو روي لب پاييني اش کشيد و بعد زل زد به شيارهاي خون روي انگشتاش.هنوز بغض ته گلوش مونده بود و هق هق ميکرد بدون اينکه ديگه اشکي از چشماش بياد.سرش  گيج مي رفت و بدنش بي حس شده بود.به سختي تاقچه بالاي سرش رو چنگ زد و نيم خيز شد تا خودش رو توي آينه شکسته روي آت و آشغالاي تاقچه ببينه.
از صورت مات توي آينه خنده اش گرفت.دستش رو بالا برد و روي سرش کشيد،موهاي جلو سرش تا ته قيچي شده بود، اما موهاي چرب و چيلي ِ بالاي گوشهاش هنوز مثل هميشه حلقه حلقه روي شونه اش ريخته بود.
نميتونست بفهمه چطور همون وقتي که داشت جواب نامه اي رو که بين دو تا انگشتاش گرفته بود واز وسط ميله هاي پنجره رو به کوچه، مي داد به پسري که پشت همين ديوار باهاش آشنا شده بود،عمو ناصر و پسر عموش اومدن تو اتاق ،وقتي عمو چنگ انداخت و موهاشو از پشت گرفت،بد جوري غافلگير شد.فقط تونست جيغ بکشه و بگه :عمو غلط کردم.ترو خدا! ترو به روح آقا بزرگ...
خسته بود.خوابش ميومد. بوي نم ديوارهاي خاکستري با خون قاطي شده بود.يه موش پشت کمد جير جير مي کرد.اما او خیلی وقت بود که به اين چيزها عادت داشت...
***
 پسر افليج خانوم بزرگ کار هر روزش شده بود  با اون ويلچر دست ساز،خودش رو برسونه سر کوچه شازده وُ به دختراي ناز پروده خوشکلي که روبانهاي سفيد به موهاشون زده بودند و از مدرسه بر ميگشتن،متلک بگه.تا اينکه يه روز با سرو کله شکسته و خوني برگشت خونه .
بايد زنش ميدادن وگرنه ممکن بود کار به رسوايي بدتري کشيده بشه.
عفت خانم که اومد يه اتاق شد مال اون و وظيفه کردن بهش، صبح مردشو از تو رختخواب بکشه بيرون وتا در مستراح ببره اونوقت بياره لب حوض تا با دستهاي مچاله اش!وضو بگيره.بعد همونجا ولش کنه تا مرد خودش رو بکشه رو زمين تا لب ايوون .لب باغچه.هر جاي خونه .بعد از خوردن ناشتاي خانوم بزرگ ،شوهرشو بفرسته سرکار.زن کمکش مي کردتا روي ويلچر سفارشي آقا بزرگ بشينه و ترازوي زهوار در رفته اش رو ميذاشت پشت چرخ.هلش مي داد و مرد ميله جلوي چرخ رو هي بالا و پايين مي کرد و سر ميخورد و مي رفت تا غروب و باز همون کارها که اين دفعه برعکس انجام ميشد.
خانوم بزرگ نميذاشت عفت وارد مطبخ ته حياط بشه.کارهاي خورد و خوراک رو خودش ميکرد.
عفت خانوم معلوم نبود قشنگه يا زشت. بلد نبود حرف بزنه.غذا بپزه يا غذا بخوره !حتي لبخند نمي زد.هميشه خيره به يه جا بود و مي زاييد .6 تا دختر پشت هم.حميده سومي بود. از بچگي مي فهميد که با دختر عموهاش فرق ميکنه.با دختر عمه هاي ظريف وخوشکلش. حسرت کفشهاي صورتي مژده رو ميخورد. آرزو داشت که اونم يه مادر داشت به خوش بويي زنعمو شمسي .هيچ مهموني اي دعوت نداشتند چون باعث ننگ خانواده سر شناس آقايي مي شدند.دلش ميخواست دختر عموي بزرگش رو توي لباس عروسي ببينه اما هيچوقت نديد.
تنها روزهاي خوش زندگيش همون ده دوازده روزي بود که با مادرش و اون شوفر تاکسي سيبيلو از اين شهر به اون شهر مي رفتن و هر روز کباب ميخوردن...وقتي که برگشتن مادرش روسه ماه نديد.از روزي که رفت کلاس اول .خانوم بزرگ ميگفت عفت رفته روستا پيش ننه ی قاسم!اما اون صداي نفسهاي مادرش ،عفت خانوم رو از پشت ديوارگاراژ ميشنيد...
ادامه دارد
پ.ن:داستان شايد تلخ و آزار دهنده باشد،از اين بابت عذر خواهي ميکنم.هرچند اين داستان بر اساس واقعيت نوشته شده است.



 

+ نوشته شده در  87/01/30   توسط پروانه کوچک  | 

پارک ملتبا دست چپ در حمام را هل داد.در به طرف داخل باز شد.چهار ديوار کوچک ،يک دوش ،توالت فرنگي و روشويي کوچک و آيينه بالاي آن،مثل هميشه.
صورتش را در آيينه نگاه کرد،چشمان وحشت زده اش به سرخي ميزد و رد سياه اشک هايي که تا چانه اش کشيده شده بود لبهايش رژ نداشت و اطراف لبها که  نشان از گذراندن ساعتي با يک مرد بود.حالت بدي داشت.صورتش را زير آب گرفت و فکر کرد بايد عجله کنم .
به سمت اتاق کوچک کنار حمام رفت تا روسري مشکي اش را بردارد.تصميم خودش را گرفت :_وقتي پرسيدند کجا بودي،ميگم حالم بد بود ،رفتم درمونگاه ....
وارد اتاق شد ناگهان همون پاهاي کوچک و آشنا رو ديد که از پشت ميز مطالعه بيرون زده بود .با يک گام بلند خودش را به او رساند.صورت کودک سرخ شده بود و هنوز مژه هايش نم داشت.آب بينيش تا دهانش رسيده بود و نشان ميداد ساعتها گريه کرده است.سرش را از پشت ميز بيرون کشيد و بغلش کرد و به سينه اش فشرد.
_عزيزم!کجا بودي؟چطور اومدي اينجا؟!خدايا ازت ممنونم.
آن چند ثانيه به اندازه ساعتها براي او گذشته بود .احساس ميکرد سالها پير شده .کودک را بيشتر به خودش فشرد.
_ديگه تمام شد.همين فردا بهش زنگ ميزنم و ميگم که ديگه نميتونم.اصلا زنگ نميزنم جوابش رو هم نميدم.اينباربا دفعه هاي ديگه فرق ميکنه !
بارها تصميم گرفته بود که مرد را فراموش کند.اما نشده بود.از روزي که طلاق گرفت از همه کس و همه جا طرد شد يا خودش خواست که از همه کناره بگيرد،به هر حال حس ميکردهمه نگاهها ي آشنا و غريبه به او طور ديگري است .پدر عقيده داشت که اگر کمي صبور مي بود کار به اينجا نمي کشيد.مادر مدام گريه ميکرد و ميگفت دشمن شادم کردي دختر!حتي خواهرش، او را نصيحت ميکرد و در لفافه بي کفايتي اش را به رخش مي کشيد.روي ديدن فاميل را نداشت.او مانده بود و اين موجود کوچک که بودن او هم به مويي بند بود.تا روزي که
 مرد وارد زندگيش شد.به جز شوهر سابقش هرگز با مردي هم کلام نشده بود.اصلا نمي دانست چه بايد بکند؟هرگز درگير چنين ارتباطاتي نشده بود.از مرد هيچ نمي دانست اما تنها چيزي که در اين مدت توانسته بود او را آرام کند صدا و حضور و ياد او بود.ترس از دست دادن مرد قلبش را فشرد.خواسته هاي مرد خيلي بزرگ نبود اما بر آوردن آنها از عهده او بر نمي آمد.از جا بلند شد و به خودش نهيب زد:
نه ،ديگه نميتونم .اگر امشب طور ديگه اي تموم شده بود ؟!کی می فهمه که به من چی گذشت؟! نه.ديگه بسه.اگر اين بچه نبود شايد...
 اما حالا دیگه همه چيز تموم شد!
***
زن با همان شال .همان عطر و همان چشمهای غمگين روي صندلي جلو کنار مرد نشسته بود.نفسهاي تند مرد را مي شنيد و دستان مرد که بازوي او را گرفته بود و به سمت خود مي کشيد .صورتش را برگرداند .کودکش روي صندلي عقب به خواب رفته بود.
...
تمام

+ نوشته شده در  87/01/24   توسط پروانه کوچک  | 

پارک ملتدر ورودي ساختمان قفل بود .با عجله بازش کرد .صداي قلبش را به وضوح مي شنيد.دست برد تا چراغ راه پله را روشن کند ،اما نکرد و با شتاب در تاريکي، پله ها را طوري بالا رفت که صداي کفشهايش شنيده نشود.در آپارتمان را به سختي  باز کردو خودش را انداخت تو .نفس عميقي کشيد ..
کفشهايش را  کند . همين که خواست شالش را از سرش برداردمتوجه چراغ روشن حمام شد،هري دلش ريخت .مطمئن بود قبل از رفتن همه چراغها را خاموش کرده است .
بي اختياربه طرف اتاق خواب دويد.اما توي تخت نبود.لحاف را از روي تخت برداشت ،نبود.زير تخت را نگاه کرد .نبود.همانجا روي زمين وارفت.نفسش بالا نمي آمد.يخ کرده بود .ناي بلند شدن نداشت.
_خدايا!خدايا !يعني کجاست؟!خدايا،غلط کردم قول ميدم آخرين بارم باشه.
سعي کرد به خودش مسلط شود و تمام ماجرا رااز اول مرور کند.
_ بچه که خوابه.بيا پايين کمي با هم باشيم.دلتنگتم!
_نه ،ميترسم بيدار شه.
_اه!همه با دوست دخترشون تا صبح سر ميکنند.همه جا ميرن.همه حالي ميکنند اما ما رو ببين...
_ تو گفتي من رو با همه محدوديتهام قبول داري.
_خوب آره .اما به من هم حق بده .بيا فقط ببينمت...
گوشي رو قطع کرده ودستي به سر و رويش کشيده بود آنطور که او دوست داشت .شال سفيدش را پوشيده و عطر دلخواه او را زده بودو بعد ...
آروم توي تخت خوابيده بود. بوسيدش .پتو را روي پاهاي کوچکش کشيد و رفت
...
دستش رو به گوشه تخت گرفت وبه سختي بلند شد.نمي توانست فکرش را متمرکز کند :
ـشايد بيدار شده و آنقدر بلند گريه کرده که يکي از همسايه ها او را برده .
اگر اون مرتيکه فضول غني برده باشدش چي؟نه !!!خدا کنه همسايه هاي بغلي برده باشند.
خوب بگم کجا بودم ؟!
دوباره نشست.بوي سيگار ميداد.به سختي نفس ميکشيد يک آن از خودش بدش آمد.
او راتصور کرد که بيدار شده و مثل هميشه  با فريادو گريه پشت سر هم صدايش ميکند .ماما! ماما!...شروع کرد با خودش حرف زدن:
_بعدبا پاهاي کوچولوش  از تخت پايين اومده و رفته خونه رو دنبال من گشته و وقتي ديده من نيستم پشت درآپارتمان رفته و اونقدر توي در کوبيده و گريه کرده که همسايه ها ...
نه اون نميتونه توي تاريکي راه رفته باشه.اون از تاريکي ميترسه.اصلا چراغ حمام رو کي روشن کرده؟در ش رو چطور باز کرده؟خدايا !چرا در آپارتمان رو قفل نکردم.
توي تاريکي عقربه هاي فسفري ساعت، ۵/۲نيمه شب رو نشان ميداد.
_خدايا در خونه کدومشون رو بزنم؟چي بگم؟آها، ميگم حالم بد بود رفتم درمونگاه.نه اصلا ميگم عروسي دوستم بود و مجبور بودم که...واي نکنه به پدرش خبر داده باشند و او بردتش.
نزديک بود بيهوش شود.
_خدايا اين کار رو با من نکن.اون رو براي هميشه از من ميگيرن .ديگه آبرويي واسم نميمونه. ميگن زنيکه سليطه طلاق گرفت تا بره هر غلطي بخواد بکنه!اسم خودش رو گذاشته  مادر!هرزه ي فاسد!
دنيا دور سرش ميچرخيد.پاهاش رمق نداشت.اما همسايه ها که تلفني از او نداشتند تا خبرش کنند.کمي آرام شد.لبه تخت را گرفت و به سختي بلند شد.
_اصلا گور باباي آبرو .خدا کنه پيش همسايه ها باشه و بلاي ديگه اي سرش نيومده باشه.خدايا کاري کن که حالش خوب باشه.قول ميدم ديگه از اين غلطها نکنم.خدايا نذار بچه ام اينجوري از دستم بره.خدايا اين بار آخرم بود.اشک از گونه هایش جاری شدو از ته دل ،بي صدا، فرياد کشيد... 
(ادامه دارد)
پ.ن:از اين به بعد و به مرور داستان نوشتهایی را تقديمتان خواهم کرد که همگي آنها يک عنوان دارند:رنج زن بودن!
من نويسنده نيستم .حتي الفباي اوليه اين کار را نميدانم.قصد من فقط بيان روزمرگيها و حقايقي است که هر روزه همگي ما شاهد آن هستيم.شايد به زباني عاميانه ترو در حد بضاعتم.اميدوارم کاستيها  و اشتباهات را بر من ببخشاييد و راهنماييتان را از من دريغ نکنيد.
پروانه کوچک 

+ نوشته شده در  87/01/24   توسط پروانه کوچک  |