
بعد از سالها مي ديدمش.با آنهمه ماجرايي که اتفاق افتاده بود تا بين ما فاصله بيفتد ،اما حالا روبروي هم نشسته بوديم.ظاهرش هيچ تغييري نکرده بود.موهاش و لباسش با رنگ چشماش ست بود،قهوه اي عسلي.همون خانوم دکتري که يک ريز و بي وقفه و صميمي حرف ميزد مثل دختران تازه بالغ ... اما: نگاه خيره عجيبش برايم تازگي داشت. برنامه سفر جديد نداري؟!اين تنها سوالي بود که از من پرسيد .گفتم چرا .تو فکرشم.هلند يا...منتظر جوابم نموند.گفت :خوبه.و ديگه ساکت شد.
نتونستم حدس بزنم که چي تونسته اونرو اينقدر عوض کنه.ظاهرش .تن صداش.عطرش و دستهايي که توي هوا تکون مي داد و حرف ميزد.هيچکدوم عوض نشده بودند.يه چيز توي وجودش تغيير کرده بود.
خيلي آروم شروع کرد وگفت :ميدوني آدم وقتي تو يه ارتباط درگير ميشه بزرگترين چيزي که به نظرش وحشتناک و تلخ مياد وجود يه رقيبه.بعد ميشيني رقيب رو تصور ميکني ،اون رو يه زن قد بلند و خيلي زيبا ميبيني که اونقدر سرش به تنش ميارزه که وقتي داري تو ذهنت تجسمش ميکني خودت هم ميلرزي.بعد ميگي چطور ميشه که اون دلش نلرزه.اما يهو ميفهمي اون دختره ريزه ميزه اي که هر بار چشمتون تو چشم هم ميافتاد طوري بود که تو اصلا آدم هم حسابش نميکردي چه برسه به اينکه بتوني فکرشو بکني که تموم آرزوهات به دست اون نقش بر آب بشه و کاري باهات بکنه که ديگه نتوني سرت رو جلو خودت هم بلند کني...
کاش حداقل کمي شبيه اوني بود که توي ذهنم داشتم تا اينقدر احساس حقارت نکنم .حس مغلوب بودن حس خيلي بديه ،وقتي که توي همچين مبارزه ناعادلانه اي اين تو باشي که خط ميخوري.من کينه دارم .اما نميدونم از کي؟!اصلا مقصري هست اين وسط؟!
اشکم جاري بود .یعنی این سالها اینقدر حس ما به هم شبیه شده بود؟!
...
