تبليغاتX
این منم

این منم

بعد از سالها مي ديدمش.با آنهمه ماجرايي که اتفاق افتاده بود تا بين ما فاصله بيفتد ،اما حالا روبروي هم نشسته بوديم.ظاهرش هيچ تغييري نکرده بود.موهاش و لباسش با رنگ چشماش ست بود،قهوه اي عسلي.همون خانوم دکتري که يک ريز و بي وقفه و صميمي حرف ميزد مثل دختران تازه بالغ ... اما: نگاه خيره عجيبش برايم تازگي داشت. برنامه سفر جديد نداري؟!اين تنها سوالي بود که از من پرسيد .گفتم چرا .تو فکرشم.هلند يا...منتظر جوابم نموند.گفت :خوبه.و ديگه ساکت شد.
نتونستم حدس بزنم که چي تونسته اونرو اينقدر عوض کنه.ظاهرش .تن صداش.عطرش و دستهايي که توي هوا تکون مي داد و حرف ميزد.هيچکدوم عوض نشده بودند.يه چيز توي وجودش تغيير کرده بود.
خيلي آروم شروع کرد وگفت :ميدوني آدم وقتي تو يه ارتباط درگير ميشه بزرگترين چيزي که به نظرش وحشتناک و تلخ مياد وجود يه رقيبه.بعد ميشيني رقيب رو تصور ميکني ،اون رو يه زن قد بلند و خيلي زيبا ميبيني که اونقدر سرش به تنش ميارزه که وقتي داري تو ذهنت تجسمش ميکني خودت هم ميلرزي.بعد ميگي چطور ميشه که اون دلش نلرزه.اما يهو ميفهمي اون دختره ريزه ميزه اي که هر بار چشمتون تو چشم هم ميافتاد  طوري بود که تو اصلا آدم هم حسابش نميکردي چه برسه به اينکه بتوني فکرشو بکني که تموم آرزوهات به دست اون نقش بر آب بشه و کاري باهات بکنه که ديگه نتوني سرت رو جلو خودت هم بلند کني...
کاش حداقل کمي شبيه اوني بود که توي ذهنم داشتم تا اينقدر احساس حقارت نکنم .حس مغلوب بودن حس خيلي بديه ،وقتي که توي همچين مبارزه ناعادلانه اي اين تو باشي که خط ميخوري.من کينه دارم .اما نميدونم از کي؟!اصلا مقصري هست  اين وسط؟!

اشکم جاري بود .یعنی این سالها اینقدر حس ما به هم شبیه شده بود؟!
... 

+ نوشته شده در  87/01/10   توسط پروانه کوچک  | 


خدا همه رفتگان رو بيامرزه .مادر بزرگي داشتم که بسيار شيرين و مهربان و البته خدا رحمتش کنه کمي آب زير کاه بود .
براي هر موقعيتي مثلي ،بيت شعري،قصه اي تو آستين داشت. حتي پاي جانماز که مي نشست با خدا شعرگونه حرف ميزد.يکبار چيزي تعريف کرد که براي هميشه تو ذهنم موند.
ميگفت :زني زيبا و کدبانو همسر مردي بد اخلاق و بد دهن و خسيس و ندار و البته زشت رو بود.چون اين خانم محترم بسيار چشم و گوش بسته بود و ناخن پاي ايشون رو هيچ اجنبي نديده بود و هرگز از حدود خودش فراتر نرفته بود گمان ميکرد همسر بهترين مرد دنياست و چنان به خدمت اين مرد کمر بسته بود که گويي اگر در اين جهان مردي باشد همانا همسر ايشان مي بوده است.خلاصه مطلب روزي از قضا زن همسايه به در خانه اش آمد تا چيزي قرض کند .زن خوب قصه ما هنوز در را باز نکرده به تعريف و تمجيد از شوهرش پرداخت و البته بابت نداشتن مورد درخواستي زن همسايه در منزل عذر خواهي نمود.زن همسايه که به شدت جوش آورده بودند ابرويي نازک کرد و"با لهجه خاص شيرازي" گفت : به چي يه شوهرت مي نازي؟ به جيب پر پولش؟ به اخلاق درستش؟يا به اون قيافه...اش؟!
متاسفانه بر زن آشکار شد آنچه که نبايد ميشد.ظهر که مرد ش با اهن اوهوني وارد منزل شد ديد نه از ناهار خبريست نه از پيشواز هر روزه.زن گوشه اي کز کرده و اشک ميريزد.شستش خبر دار شد اما به روي خودش نياورد بادي به گلو انداخت و همينکه خواست زن را تاديب کند او هم شنيد آنچه را که نبايد مي شنيد: به چي ات بنازم؟ به جيب پر پولت؟به اخلاق درستت؟به قيافه خوبت؟يا به اون کله کچلت!!!پايان ماجرا بماند .خوب يا بدش توفيري نمي کنه.چيزي که جالبه وجه تشابه اين حکايت با اين روزهاي ملت ما و دولت ما و افتخارات پي در پي ماو البته تیم ملی ماست.جز اينه؟ !

+ نوشته شده در  86/12/15   توسط پروانه کوچک  | 


سلام جناب آقای رستم . من شما را خیلی دوست دارم و تمام بازار را زیر و رو کرده ام و به همه آدمهای اطرافم سفارش کرده ام تا یک سی دی بازی ِ شما را پیدا کنم تا به جای اینکه اسپایدر من بازی کنم و هی تند و تند از این طرف زمین به آن طرف زمین تور بیاندازم ودشمنانم را شکست بدهم رستم بازی کنم و هی یواش یواش راه بروم و هی توی چاه بیافتم و هی تشنه بشوم و تند و تند آب بخورم تا از تشنگی در بیابانهای هفت خوان نمیرم. رستم عزیز من به خاطر دوست داشتن شما عروسکهای اسپایدر من و بت من و بازلایتیر و حتی داش سیاهی را که آن آقایی که دوست مامان هست به من داده!توی کمد گذاشته ام و درش را قفل کرده ام و نمیدانم عروسک شما کجا پیدا میشود تا بخرم. اما ناراحتی ندارم چون به مامان جونم که مامان بزرگ بسیار خوبیست بگویم حتما برای تولدم که 1 ماه دیگرست، یکی میاورد.راستی آقای رستم من خیلی خوشحالم که شما به زودی زود ظهور میکنید و من میتوانم شما را از نزدیک ببینم .من وقتی خبرش را در آن سریال شبکه 2 دیدم که شما خواهید آمد،از خوشحالی جیغ کشیدم. اما مامان نمیدانم چرا عصبانی بود و میخواست سر به تن آن سریال نباشد.تازه خوشحالم وقتی شما بیایید همه جا شمال است و دیگر در بیابان تشنه نمیشوید. شبکه 2 شبکه بسیار خوبیست چون استاد صادقی که توی سی دی من داستانهای رستم را خیلی قشنگ تعریف میکند به آنجا میاید و یه دونه از آن مجسمه هایی که مامان یه روز به خانه آورد و گفت این را آقای ایمانزاده ساخته است را جلویش میگذارد .اما هنوز به آنجایی که شما در شاهنامه هستید نرسیده است و هنوز همانجایی که مولا علی سرور آفاق است و اسلام و البته شیعه بهترین مذهب اعصار و دوران!مانده است .آقای رستم عزیز میخواستم در مورد عروسی شما با خانم تهمینه عزیز هم بنویسم و بگویم که ...اما میدانم که این حرفها به من نیامده است. من حرفهای زیادی با شما دارم .اما دیگر مامانم کار دارد و باید برود!
قربان شما .
گوینده:یک پسر۵/۷ساله
نویسنده:مادر
    
+ نوشته شده در  86/10/26   توسط پروانه کوچک  |