آقای همسایه کچل و هیزو البته مهندس،بعد از یکسال همسایگی با شما و صبرو تحمل و دندان روی جگر گذاشتن بابت صداهای ناهنجارتان در طبقه بالاو استمداد همسر جنابعالی از پلیس 110 برای رهایی از چنگالهای شومتان ؛اکنون که به طور افتخاری به منصب لیدری ا...اکبر گفتن شبهای این محله نایل شده اید : خدمت شما عرض میکنم من آزادی شما را نمیخواهم !من امنیت خودم را می خواهم!دوست ندارم اگر تمام بچگی و نوجوانی و جوانی من (به دست کسانی که الان با شعارهای احمقانه باز هم پیدایشان شده،)در خفقان و نا امنی و بیچارگی و جنگ سپری شد،پسرم راه نیستی مادرش را با شما تکرار کند من آزادی شما را نمیخواهم.تمام سالهای عمرم را که فدای تعصبات دروغین شما شد هدیه به شهوت قدرت پرستی شما.من فقط امنیت خودم را میخواهم...
خوب این خیلی خوبه که در راستای از کار افتادگی خطهای گوشیهای همراه!از دوربینهای گوشی استفاده میکنیم و از حماقتهای همه جانبه مون فیلم میگیریم.شاید روزی برای یاد آوری حافظه کوتاه مدتمون به کار بیاد.!
این روزها همش تو این فکرم که چطور بعضی ها اینقدر توی زندگی شانس میارن که هرگز گمشده ی درونشون رو پیدا نمیکنن.امید دارن که یه روز این نیمه بیاد .همش تو این فکرن که آره اگه من هم پیداش کنم خیلی چیزها عوض میشه .همیشه تصور بهشتی رو دارن که روزی روزگاری بهش خواهند رسید.توی رابطه ها صدمه نمیبینند.خیلی راحت میگن این توی من نبود.راحت میزارمش کنار بدون اینکه به هیچ جایی بربخوره.همه چیز توی یه چمدون جمع میشه وتنها یه در که بسته و بازدنبال نگاهی بین این همه نگاه شاید این همون باشه.خیلی راحت همه ی تلخی ها و سختی رو میشه بست به اینکه آره چون کسی که باید باشه رو پیدا نکردم . مال همینه که تلخم.تنهام.اما هنوز امیدوارم...
این باید اوج خوشبختی باشه!
جز این میشه حکایت ما.شبها تا صبح قدم زدن توی تاریکی و صبح تا شب رویاهای خمار و نصفه نیمه ی تمام جاده هایی که یک طرفه اند و خاطراتی که توی هیچ چمدونی جا نمیشه.میشه بغض.میشه صورتهایی یه دست شبیه که همه یه نفرن.میشه یه بن بست که دیگه هیچی بعدش نیست و هیچ راهی!میشه گیجی .سکوت.درد.همه ی امیدها میشه حسرت.بی هیچ خلاصی. بی هیچ دری.همه چیز اونه.همه لحظات.ساعتها.بدون اینکه بشه بره.بشه بری.آخره خطه اینجا.
و اونچه که ضربه کاری رو میزنه اینه که دیگه میدونی که کسی هست که نیمه ی توست اما هرگز مال تو نبوده و قرار نیست که باشه...
