
امشب تا صبح به انتظار گذشت.تا تو بیای و به من بدی حس مادر بودن رو.
ممنونم که اومدی و گذاشتی من هم طعم لذت رو بچشم.با تو زندگی کنم.به امید تو نفس بکشم.دوستت دارم پسرم!

امشب تا صبح به انتظار گذشت.تا تو بیای و به من بدی حس مادر بودن رو.
ممنونم که اومدی و گذاشتی من هم طعم لذت رو بچشم.با تو زندگی کنم.به امید تو نفس بکشم.دوستت دارم پسرم!
نه غمگینم و نه دلگیر.فقط خیلی خسته ام.خیلی!
کاش میشد برم یه مرخصی که نه زندگی داشته باشه نه مرگ . نه حرف و نه نفس.نه خونه نه سفر.نه خواب و نه بیداری.فقط تو دستام رو بگیری و من نگات کنم و قاب تصویر نگاهت رو با خودم ببرم به این مرخصی...
آخه خیلی خسته ام،خیلی.
اما اگه من برم مرخصی کی ناز رستم کوچولو رو بکشه تا مشقاشو بنویسه.کی ترو خشکش کنه.کی ببردش زیر دوش و تنش رو خوب لیف بکشه.کی کنار اون و پلنگ صورتی و پو دراز بکشه و قصه بگه تا خوابشون ببره...
نه الان وقت مرخصی نیست.
به همینا میگن دلخوشیهای کوچک زندگی ،لابد!!!

برای شکستن سکوت چه بهانه ای بهتر از تو!
بهانه ی بودن تو!
بهانه ی آمدن تو...
باز تو متولد میشوی و این بار ققنوس وار از میان آتش چنان بر میخیزی که قامتت تمام احساسم را به لرزه در می آورد.چه با شکوه است آنچه که میبینم ...
باز سرگذشت یکسال بودن و تو که با چهره ای تازه رخ مینمایی...