تبليغاتX
این منم

این منم


 ...از تو راضیم .از تمامی آنچه که در این راه گذاشتی و فدا کردی و ماندی و بیش از هر زمانی عاشقت هستم.
اما تاب فاصله ها را ندارم.
تو نخواهی دانست چه میگویم ،چون آنکه باید برود منم .تو می مانی و این منم که میروم بی تو !
تو بگو اگر بروم این دستها راچه کسی در دستهای بزرگ و گرمش بگیرد و ببوید و ببوسد .
اگر من بروم این دل دیگر به چه کار می آید .
گاهی میگویم وقتی قرار است تو را نبینم چه اینجا چه خیلی دورتر ،اما میدانم وقتی باران بیایدمن نیستم تا تو  بنویسی باران را ببین بوی ترا دارد و من بدوم و پنجره را باز کنم و بوی آغوشت را نفس بکشم.
چرا آمدی ؟!چرا گذاشتی حضورت را لمس کنم؟!چرا اینهمه بزرگی مرا در قلبش راه داد؟کاش میگذاشتی من هم به دلخوشیهای کوچک راضی باشم. به دروغها و رنگها. کاش نگذاشته بودی در بازوانت آرامش را درک کنم. کاش تو هم مرا گذاشته بودی و رفته بودی.کاش در بی تویی مرده بودم نه در بی تویی!!!
حالا میدانم که فاصله عشق واقعی را آتشین تر میکند نه سرد...

+ نوشته شده در  87/08/30   توسط پروانه کوچک  | 


۱ـیکی از مصیبت های زندگی اینه که در شرایطی قرار بگیری که بتونی بزرگترین ها رو تجربه کنی.عشق های بزرگ.آدم های بزرگ .واقعیتهای بزرگ.موفقیتهای بزرگ.جملات بزرگ...وقتی بزرگی رو لمس کردی دیگه نمیتونی به چیزهای پایین تر فکر کنی بعد از اون زندگی سخت تر میشه کمبودهات بیشتر میشه .دلتنگیهات و البته غرورت.
بچه که بودم اصلا یادم نمیاد چه طور با مامان برای خرید میرفتم.همه چیزهای کوچیک برام قشنگ بود .دوست داشتنی بود .من رو راضی میکرد.وقتی خودم رو با پسرم مقایسه میکنم احساس میکنم بهش ظلم کردم.تمام حساسیتهای من در مورد خورد و خوراک و پوشاک و تربیتش تبدیل شده به یه پسر بچه هشت ساله که مارک اصل براش مهمه و رستوران درجه یک فقط براش معنی داره.چیزهای کوچیک اصلا خوشحالش نمیکنه.نمیشه سرش رو کلاه گذاشت با دلبستگی های کودکانه.شاید هم او از من خیلی جلو تره .نمیدونم کدوم درسته .
اما میدونم مصیبته.بلاست.وقتی بهترین ها رو درک کرده باشی.وقتی عاشق بهترین شده باشی دیگه هیچ کسی هیچ وقتی هیچ جایی نمیتونه جاشو بگیره جز اینکه تو همیشه میدونی از اون بهتر رو هم درک کردی و این سخته.وقتی آدمهای بزرگ رو شناخته باشی دیگه همنشینی با آدمهای عادی برات سخت میشه.وقتی موقعیتهای بزرگ رو درک کرده باشی.وقتی ثروت زیاد رو...

۲ـگاهی یکی دونفر تو زندگیت پیدا میشن از جاهای غیر قابل تصور.پرت ترین چیزها دست به دست هم میدن تا یکی بیاد وسط زندگیت و تموم گذشته و آینده رو رنگ خودش کنه.وتو همونی .روز تولد واقعی تو روزیکه شناختمت.دختر پاییز .دختر  رنگ و شادی.دختر صبر و اراده و امید.میدونی ؟!بدجوری داری همه چیزم میشی.تولد مبارک نازنینم...


۳ـفاصله بهانه ای بیش نیست برای عاشق نبودن...

+ نوشته شده در  87/08/23   توسط پروانه کوچک  | 


جایی خوندم:وقتی تردیدهای ذهن شما به یقین تبدیل شوند قابلیت لازم برای شکوفا شدن و به کمال رسیدن و دستیابی به منظور نهایی تامین شده .حالا کسی هست به من بگه وقتی یقین های ذهنی تبدیل به تردید می شوند چی؟!

+ نوشته شده در  87/08/08   توسط پروانه کوچک  | 


محمد تاجیک - سفر به شرق
پاییز ! نه در بهار و نه تابستان
آن مرد به جای مرغزار و بستان
با یک دو سه دوربین و یک مشت رفیق
رفته است کنار مرز افغانستان
یا مرز

شعر:اس ام اس دیروز استاد
عکس:آقای حمید گردان
سفر شرق 1
سفر شرق 2

 

+ نوشته شده در  87/08/05   توسط پروانه کوچک  | 

امروز حال دیگه ای دارم.احساس میکنم دیگه به آخرای خط دارم میرسم. دیگه اونهمه ایستادنها و موندنهای پر اشتیاقم داره به آخری میرسه که اصلا هیچی اش برام قابل پیش بینی نیست.از پنجره آشپزخونه بیرون رو میبینم.ابریه و نمناک.پرده رو میندازم .شیشه خیارشور رواز یخچال بیرون میارم و خیلی باریک خورد میکنم و میذارم کنار گوجه ها .الان زنگ میزنی و با پاهای سنگین و خسته از پله ها خودتو بالا میکشی .و هنوز از در تو نیومده میگی چی پختی؟!سعی میکنم به بهترین شکل ظرف غذات رو تزیین کنم . به این فکر میکنم اگر حضور تو در این سالها نبود من خیلی چیزها رو از دست میدادم . اما بعد فکر میکنم مگه نه اینکه حالا هم هر لحظه ممکنه این اتفاق بیفته؟!
دیگه تو اون پسر کوچولوی۵ سال پیش نیستی.خیلی عوض شدی .خیلی بزرگ شدی .مرد شدی.هرچند من نمیتونم باور کنم.خیلی از چیزها رو از روی نشونه ها بهتر میشه درک کرد.حرفات.پنهون کاریهات.و علایقت که من رو به شک میندازه  آیا تو خیلی بزرگتر از اونی که من دارم از چشم یه مادر میبینم یا...؟!
تو میای .از پله ها .هنوز از آسانسور میترسی با اینکه رستمی .شاید اگه رستم هم بود از آسانسور میترسید  اگه یه بار برق میرفت و اون تو گیر میکرد .سلام میکنی . به جای دفتر نقاشی یه اتود اسپایدر من خریدی و یه ریز میگی چی درست کردی.؟چقدر  دوست دارم بپرم و ببوسمت و لباسهای خیسو گلی ات رو بو کنم .اما اخمام رو تو هم میکنم و میگم این مداد رو فردا پس میدی و به جاش دفتر نقاشی میگیری !
میدونم که میدونی اینها همش هارت و پورته .تو مامانی بیشتر از حد مهربون داری و نمیتونی ازش بترسی .حتی اگه تظاهر کنی.توی این سالهای سخت تنهایی دیگه مادرت رو خوب شناختی.تو خیلی چیزها از مامانت میدونی. تو یه چیز دیگه رو هم خوب میدونی .اینکه مامانت عاشقه .اینکه اگه تونسته تا حالا دووم بیاره و تو رو عاشقانه دوست داشته باشه  سیرابی اون از احساسی بوده که این سالها روحش رو زنده و شاداب نگه داشته.حالا تو بگو چطور میشه دور شد رفت .نه بی تو میشه باشم.نه بی عشق!

اشک میریزم و تو غذاتو تموم کردی...
 

+ نوشته شده در  87/08/05   توسط پروانه کوچک  |