پاییز در راه است و من به شوق با تو بودن در دامان مهر متولد میشوم...
پاییز در راه است و من به شوق با تو بودن در دامان مهر متولد میشوم...

دیگر رها شدم،به همین راحتی!همان وقتی که گفتی دوستت دارم تا شب بماند و ماه و جیر جیرک ها و جاده ای تا ابد نا تمام.
می دانی؟!کاش موقع گفتن دوستت دارم به روز فکر می کردیم...
اما...
کور شوم اگر بگویم که نمیدانستم اشتباه میکنم.نارواترین دروغها را گفته ام اگر بگویم که از ابتدا نمیدانستم که این راه عاقبتی ندارد.خیانت و درد و مصیبت و دروغ ندارد.من عاشقت بودم و هستم.عاشقانه پای اشتباهم می ایستم.عاشقانه تحمل میکنم.چون عاشقم و شیرینی عشق جز این نیست..
دستهایت را به من بده .گرمایشان را.مهربانیشان را.تو تنها کسی هستی که بین آدمها می شناسم.
تنها دلخوشی تمام روزهای بی رنگ و پر وحشت!
من دیگر تاب دیدن روی این دنیا را ندارم،توچشمانم باش.
روشنی قلبت را به من ببخش تا از این شب سیاه ترسی نداشته باشم.
بگذار تا هستم با تو زنده باشم.
دستانم را بگیر من جز تو کسی را نمی شناسم عشق من...
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت...
باز این منم که...
