نمیدونم حالم خوب هست یانه.پرم از علامت سوال.فقط علامت سوال .بدون هیچ سوالی که جوابی داشته باشد.خوشبختیهای حقیر . بی ارزش های ارزشمند.شادیهای آزار دهنده.فریبهای شیرین .دروغهای دوست داشتنی .و عشقهایی که هرزه میروند و دلهایی که پامال میشود.احساس میکنم بیشتر از اونی که فکر میکردم ساده لوحم.من از این دنیا میترسم.شاید هم باید به خودم بقبولانم که من رابین هود نیستم...
پ ن:اگر عشق تو نبود...
اي لحظه ي شاد هستي!
اي گفت و گوي دلم با تو،و ز تو
در هوشياري و مستي،
اي لحظه ها از تو پر نور و ناب سعادت
ياد تو شيرين ترين عهد و عادت
اي آشناي غم و شادي من
عشق تو زيباترين راستي ها
زندان و آزادي من.

حرفي نيست.فقط سکوت است و سکوت.شبها خواب مرغها رو ميبينم و روزها خوابم رابرايش تعبير ميکنم و به جاي او تا مرحله آخر بازي ميرسم و بزرگترين نيمروي دنيا را به او هديه ميکنم.گاهي دستخط هاي کودکانه اش را ميخوانم:"مامان خوشگلم!من سوپ ميخوام. آب دار با رب زياد و سبزي مثل ديروز".نامه هايي که مينويسد و نقاشيهايي که پر است از رستم هايي که هميشه در سوگ سهراب زانوي غم بغل کرده اند و دستهاي کوچکش که گرم است و گوشتالو!
فصل سکوت است و اوديگر باسواد شده تابداند سکوت را با نوشتن بشکند.سکوتم را.سکوتمان را.او ميداند مادرش عاشق است و غمگين و ساکت .و ميداند چطور بهترين همدم سکوت مادرش باشد.
بنويس .ديکته آخر را بنويس کلاس اولي من:"مادرم در آشپزخانه زحمت زيادي براي من ميکشد.او سوپ هاي خوش مزه اي درست ميکند.آب دار .با رب زياد.مثل هر روز.."

