تبليغاتX
این منم

این منم

کتاب_محمد تاجیک

قلبم تند تند ميزنه با صدايي شبيه صداي دستگاه که برگ هاي چاپ شده رو بيرون ميده و کارگر آبي پوش دسته دسته روي هم ميچينه .علي آقا اون توئه ،توي صفحه ي رويي و من دل تنگش ميشم باز.ديگه حالا ماندگار ماندگار شدند اين چهره ها.پيرمرد مهربان براي من توضيح ميده و نميدونه که من اين همه اشتياقم براي چيه .تو از اون پشت مياي و من به تو افتخار ميکنم وبه خودم.بغلم ميکني و من سرخ ميشم.باز عکس ميندازي و من خوشحالم.ياد همه اين روزها . کساني رو که به واسطه تو باهاشون آشنا شدم .آدمهاي بزرگ.و روزهايي رو که با هم بوديم. صداها.عکسها.و صورت مهربانت.و دوستايي که هرگز ما رو تنها نذاشتند حتي روزهايي که من فکر ميکردم تنهاييم.مثل  آقا نیمای عزيز خودمون که امروز هم تولدشه.آقا تبريک!بابت بودنت و تشکر بابت همه چيز...
اين روزها مال توست نازنين من!کاش قابل باشم و باز هم در کنارت ،روزهاي اينچنيني رو تجربه کنم!

+ نوشته شده در  87/02/29   توسط پروانه کوچک  | 

بهار 87

به پاسداشت آن مرد نازنین و خالق شاهنامه سترگ و دلنشین . بر آستانش رخ می ساییم.

+ نوشته شده در  87/02/25   توسط پروانه کوچک  | 

روستای جاغرق

پ ن:فتوشاپ بلد نيستم و اين يعني فاجعه .قراره پوتین نازنين اين يکي کار رو هم يادم بده.اما فرصتهاي
کوتاه ديدار و اون همه حرف و اشک مجال کي بده،خدا ميدونه .فعلا به بزرگي خودتون بپذيريد.

+ نوشته شده در  87/02/25   توسط پروانه کوچک  | 


هرچند می دانم راه گریزی از این زندان تلخ و جانفرسا نیست ،اما بگذار به گرمی دستانت، از پشت این میله ها دلخوش باشم. بگذار به لبخندهایت ،هر چند دور،باز هم دل ببندم.با صدایی که میشنوم و امیدی که در آن موج می زند،هر چند عبث، سر کنم. بگذار با یاد تو خوشبخت ترین زندانی دنیا باشم.بگذار این روزهای مردن را با حضور تو زندگی کنم...
 

+ نوشته شده در  87/02/20   توسط پروانه کوچک  | 

  سفرم!
...

+ نوشته شده در  87/02/14   توسط پروانه کوچک  | 

يک مکان عمومي را فرض کنيد ،جايي که هميشه مي رويد.مثلا يک باشگاه و دوستي که تمام دوستي شما به لبخندهايي است که گاهي وقتي چشم در چشم مي شويد ،نثار هم ميکنيد،يکروز برخلاف هميشه جلو مي آيد وقتي تازه وارد شديد و داريد دکمه استارت تردميل رو ميزنيد. سلام ميکند.تعجب ميکنيد .جوابش را ميدهيد.بعد ميگه: ببخشيد شما ادوکلنتون ... هست؟ ميگيد: آره!؟ .ميگه: ميشه خواهش کنم ديگه اين عطر رو اينجا استفاده نکنيد.اولش جا ميخوريد،ادامه ميده:آخه اين عطر من رو به روزهايي مي بره که ياد آوريش خيلي اذيتم ميکنه و اشک تو چشاش حلقه ميزنه. بعد شما ميريد تو فکر .يه فکر طولاني!
پ ن:بوت مي آد،لعنتي...

يک لحظه بيانديش !
عطرها...
حتي عطرها
دوري و غربت را احساس مي کنند...
نزار قباني

+ نوشته شده در  87/02/13   توسط پروانه کوچک  | 



شگفت انگیزلبخند بزن !به خاطر آنهایی که با لبخند تو زنده اند.آنهایی که تو "فکر میکنی" به خاطر این لبخند زنده اند .
آنهایی که نفسشان به نفس تو بند است و تو "فکر میکنی" که باید خوب نفس بکشی تا نفسی نبُرد.
لبخند بزن .بگذار خیال کنی تا روزی که میمیری دیگران با لبخند تو زنده اند.
لبخندهایی که دنیای دیگران را نجات خواهد داد.
خیال کن که لبخندهای تو منجی دنیای دیگران است.
بی خیال خودت که هیچ کس به تو لبخند نمی زند!
بی خیال خودت!

+ نوشته شده در  87/02/08   توسط پروانه کوچک  | 


۱ـ این روزها ،از اون روزهایی که فقط میخونم ومیخوابم و حرف نمیزنم،به هر حال ساکتم و آرام و کمی ناخوش و یادت که ... همین!
۲ـ  کتابهای بوبن رو دوست دارم.حتی اگه کتاب چیزی نداشته باشه چند تا جمله ته اش میمونه که تا چند روز بتونی بهش فکر کنی:
"نوعی بدجنسی در قلب انسان وجود دارد ، آن قدر عمیق که اگر بخواهیم بیرونش بکشیم ،حتما میمیریم.این بدجنسی ،اشتیاق نام دارد.اشتیاق واژه ای است برای بیان تیرگیها و نیز روشنایی ها.واژه ای برای بیان تیرگی در میان روشنایی .فکر منجمد می شود .هوا سنگین،فضا تنگ.فضایی نیست مگر برای دو نفر که آماده می شوند تا یکدیگر را ببلعند.دیگر در هیچ جای دنیا برای هیچ کس ،جایی نیست..."کریستین بوبن _زن آینده
۳ـ این دقیقا متن اس ام اس یک دوسته:میشه چند تا کتاب بهم معرفی کنی(ترجیحا رمان)تا مخم باز شه؟حالا میشه من هم از شما همین رو بخوام؟ میشه لطفا؟!

+ نوشته شده در  87/02/05   توسط پروانه کوچک  | 

غروب 

 

 
بهار نيستم که تو ارديبهشتش باشي!
راه نيستم که تو رهگذرش باشي!
ابر نيستم که تو بارانش باشي!
تا بتوانم از تو بگذرم.
تا بتوانم بي تو سرکنم ...

 

 

+ نوشته شده در  87/02/01   توسط پروانه کوچک  |