
با همين ديدگان اشک آلود
از همين روزن گشوده به دود
به پرستو ،به گل،به سبزه درود
به شکوفه،به صبحدم،به نسيم
به بهاري که مي رسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود
...
(فریدون مشیری)

با همين ديدگان اشک آلود
از همين روزن گشوده به دود
به پرستو ،به گل،به سبزه درود
به شکوفه،به صبحدم،به نسيم
به بهاري که مي رسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود
...
(فریدون مشیری)
منتي نيست! توقعي هم!
من خودم خواستم که عاشقت شوم و عاشقم باشي!
درست زماني عاشقت شدم که نبايد ميشدم وعاشق همان کسي شدم که نبايد مي شدم.
اما من به اين اشتباه نياز داشتم.از اسلافمان که کمتر نبودم،من هم سيب را چيدم و ذره ذره فرو دادم و ماندم با اين بساطي که خودم پهن کردم...
بهشتي نبود که رانده شوم.منتي نيست.توقعي هم.من هم آدم بودم و منطق آدميت ...و اين شد که طنابي از رشته رشته رگهايم ساختم و به تو پيوند زدم.
نه ،منتي نيست باور کن !وقتي اين منم که به تو محتاجم.تلخ نشو!تو عادت داري به شعر و دل و خوشي هاي ياس آور و نمناک.اينها را ولي پور به من گفت.اما فقط من ميدانم که تو چه هستي؟فقط من مي توانم بفهمم که عادت من به تو از شعر بالاتر است.عادت من به تو خودش نمناک است و بي تو مي خشکد.
فقط اين منم که ميدانم چقدر ايستادم و خواستمت .از تو نميخواهم که بداني .چون منتي به تو نيست و توقعي هم.چه برسد به ديگران.
اصلا نمیخواهم هیچ کس بداند من چطور تو را با همه زندگيم آميخته ام.و اینکه تمام رگهاي حياتي من به آن قلبي متصل است که تو بردي .ديگر تو هم راه فراري نداري.تو نمي تواني که نخواهي.مگر اينکه ...
مگر اينکه...
اين رگها رو ببري و بعد ...
از روي جنازه من رد شوي !

هر چقدر سر سخت و پوست کلفت باشي،باز هم لحظه هايي توي زندگي هستند که واقعا احساس ميکني با اينکه همه چيز سرجاشه اما تو کم آوردي.دلتنگ ميشي واونقدراحساس ضعف ميکني که يهو ياد بچگيات ميفتي.دستهاي گرم و مهربون مادرت.بوي خوش تنش و صداي مهربونش.اين لحظه ها احتياج پيدا ميکني که لوس بشي .اونهم فقط واسه يه نفر به نام "مادر".
مامان !کاش کنارم بودي.دلم واسه عطر تنت.دستهاي نرم و مهربونت .دلم براي با تو بودن براي سر گذاشتن روي زانوهات تنگ شده.تو خود بهاري براي من.اصلا بهار يعني تصور تو.
وقتي با اون لباسهاي سپيد و گشاد ونازکت که حتي قلبت از زيرش پيدا بود، توي خونه اينور و اونور ميري و به مامان علي ميگي چکار کنه و براي هزارمين بار شيشه ها رو پاک کنه و خودت بشقاباي گل سرخيت رو که يکيش رو به صدتا ازين آرکوپالهاي جديدت نميدي از کمد طبقه بالا، مياري پايين و بساط آجيل و شيريني عيد رو روي اون ميز بلند کنار اتاق پذيرايي ميچيني .وقتي که همه پنجره ها رو باز کردي و تنگ بلور ماهي گليهايي رو که داداش خريده رو ميزاري کنار سبزه اي که تازه جوونه زده و وقتي نسيم مياد به تمام خونه سرک ميکشه وبوي تو رو واسه من مياره.وقتي که عصرها لبه "صبحونه خوري"ميشيني و زل ميزني به ته حياط و موهاي خوشرنگت زير نور کم رمق آفتاب برق ميزنه.وقتي که همه بچه ها کنارتن و من نيستم،يادت باشه که من توي اين لحظه ميخواستمت و بهت بدجوري احتياج داشتم...

اگر برای مسافرت ایام عید رو در نظر گرفتید و البته آنقدر به مملکت و پیشینه تاریخی و آریایی خودتون میبالید که حاضر نیستید پول و وقت ارزشمندتون رو برای رفتن به جاهایی مثل دبی ،دور بریزید و اگه تاحالا شیراز رو ندیدید ،احتمالا بهترین فرصت وبهترین ایام برای دیدار از شیراز (ازاوایل فرودین تا اواسط اریبهشت ماه درست زمانیکه شکوفه های بهار نارنج خداحافظی میکنند) است.شیراز ،پایتخت فرهنگی
شهری پر از ابنیه تاریخی،فرهنگی ،جاذبه های دلنواز که مسلما سفری فراموش نشدنی رو برای شما به ارمغان خواهد آورد.
پیشنهاد میکنم قبل از هر سفری حتما در مورد مقصد اطلاعات و مطالعه و البته برنامه ریزی داشته باشید تا سفری بی دغدغه و پر آرامش را به خود هدیه بدهید.
روز اول که ديدمش هنرمند نبود ،فقط به خاطر اينکه من نميدونستم.
حتي وقتي صداي لمس تارهاي سازبا انگشتانش قلبم رو لرزوند ،باز هم نميدونستم.
وقتي قلمش روي کاغذهاي سفيد مشق ميکرد و اعجاز سرانگشتانش رو ميريخت توي قلب اون کاغذها ،باز نميدونستم.
عکسايي که ازم انداخت و من پاره پاره کردم .کتابهايي که همه رو توي يه کيسه زباله مشکي ريختم و انداختم بيرون تا مگر فراموشش کنم.اما مگه شد؟!حالا بهترين لذتم شده اينکه اون عکس بندازه و من نگاه کنم. حرف بزنه و من نگاه کنم. مشق کنه و من نگاه کنم .ساز بزنه و من نگاه کنم و براي همه لحظاتي که هرچند بهترين خاطره ها هستند اما من بد بهش گذروندم افسوس بخورم و هي فکر کنم که اين خوشبختي ممکنه هر آن تموم بشه.با اشتياق نگاه کنم که اون داره چي رو ميبينه تا با عکسش جاودانه اش کنه شايد منم بتونم مثل اون نگاه کنم. هي آقای عزیز!حالا ديگه دستت رو شده.من ديگه ميدونم.ميدونم که تو يک هنرمندي.يک هنرمند بي نظير.حتی اگه هیچ کس ندونه...
عکس:حامد تاجیک.ممنونم که عکسهای دلخواه من رو گرفتید.
خدا همه رفتگان رو بيامرزه .مادر بزرگي داشتم که بسيار شيرين و مهربان و البته خدا رحمتش کنه کمي آب زير کاه بود .
براي هر موقعيتي مثلي ،بيت شعري،قصه اي تو آستين داشت. حتي پاي جانماز که مي نشست با خدا شعرگونه حرف ميزد.يکبار چيزي تعريف کرد که براي هميشه تو ذهنم موند.
ميگفت :زني زيبا و کدبانو همسر مردي بد اخلاق و بد دهن و خسيس و ندار و البته زشت رو بود.چون اين خانم محترم بسيار چشم و گوش بسته بود و ناخن پاي ايشون رو هيچ اجنبي نديده بود و هرگز از حدود خودش فراتر نرفته بود گمان ميکرد همسر بهترين مرد دنياست و چنان به خدمت اين مرد کمر بسته بود که گويي اگر در اين جهان مردي باشد همانا همسر ايشان مي بوده است.خلاصه مطلب روزي از قضا زن همسايه به در خانه اش آمد تا چيزي قرض کند .زن خوب قصه ما هنوز در را باز نکرده به تعريف و تمجيد از شوهرش پرداخت و البته بابت نداشتن مورد درخواستي زن همسايه در منزل عذر خواهي نمود.زن همسايه که به شدت جوش آورده بودند ابرويي نازک کرد و"با لهجه خاص شيرازي" گفت : به چي يه شوهرت مي نازي؟ به جيب پر پولش؟ به اخلاق درستش؟يا به اون قيافه...اش؟!
متاسفانه بر زن آشکار شد آنچه که نبايد ميشد.ظهر که مرد ش با اهن اوهوني وارد منزل شد ديد نه از ناهار خبريست نه از پيشواز هر روزه.زن گوشه اي کز کرده و اشک ميريزد.شستش خبر دار شد اما به روي خودش نياورد بادي به گلو انداخت و همينکه خواست زن را تاديب کند او هم شنيد آنچه را که نبايد مي شنيد: به چي ات بنازم؟ به جيب پر پولت؟به اخلاق درستت؟به قيافه خوبت؟يا به اون کله کچلت!!!پايان ماجرا بماند .خوب يا بدش توفيري نمي کنه.چيزي که جالبه وجه تشابه اين حکايت با اين روزهاي ملت ما و دولت ما و افتخارات پي در پي ماو البته تیم ملی ماست.جز اينه؟ !
مهربان!
دستهاي تو! اعجاز خلقتند.
اي کاش که هميشه سهم من باشند...

پ.ن:حساب کردم ديدم اون سالهايي که خريد و خونه تکوني و ترافيک و شلوغي شب عيد به نظرم ابلهانه و زائد اومده من حالم خيلي بد بوده و اون سالهايي که حالم خوب بوده،برام خيلي هيجان انگيز وشيرين .فکر کنم الان حالم خيلي خوب باشه.خيلي خوب!
پرده سفيد
پرده سياه
نور
(یک قدم جلوتر)
چيک
و من با تو جاودانه مي شوم...
اینو میدونم که هر کسي يه جور خواستن رو تجربه ميکنه .يکي براش مهم ميشه .براي خودش بزرگش ميکنه.براش همه چی ميشه.اما نميدونم چند نفرآدم معمولي مثل من شانس اين رو پيدا ميکنند که يه هنرمندرو دوست داشته باشنديا اون دوستشون داشته باشه .جدا از اينکه (به گمان من) اين نوع ارتباط يکي از بهترين و پر امتيازترين روابط (به خصوص زمانيکه دو طرفه است)ميتونه باشه، اما سختي ها و مرارتهاي خاص خودش رو هم داره.تمام اين سختيها به کنار ، کار وقتي سخت ميشه که توبا تمام وجود ميخواي اون فقط مال تو باشه و فراموش مي کني که هرگز يک هنرمند متعلق به يک نفر نيست ...
اما اين حرفا هيچوقت تو مخ من نميره.من دوست دارم همين شکلي دوستش داشته باشم.به روش خودم.حتي اگه بازم بهم بگن:حيف اون عکسا و حيف نويسنده اون وبلاگ که کس وکارش تو باشي!آره به قول سارا :"اصلا می خواهم دیگر یک دختر روشن فکر و باشعورو با فهم و درک نباشم. شعوری که فقط برای موارد خاص مصرف می شود همان بهتر که نباشد" دوست دارم مثل يک بي شعور دوستش داشته باشم!
روزهاي خوبيست .نويد بخش بهاري سبز و شيرين .
دور از تمام آن تلخيها و هراسها و حسرتها ...
هي دنياي نامرد سخت! از تو نامرد! ترم اگر بتونی منو از پا در بیاری. بچرخ تا بچرخيم.