شبی بود مثل این شبها .با اینکه بهمن ماه بود اما هوا بهاری بود .می دونی که کدوم شب رو میگم:اوایل آشناییمون بود. چند ماهی بیشتر نمی گذشت.هرچند من از تو هیچی نمیدونستم .فقط می دونستم که باید باشی.روزهای عجیبی بود. وقتی گفتم دارم میرم شیراز ،گفتی منم میام. فکر کنم تا از فرودگاه رسیدم خونه تو هم رسیده بودی.از پنجره که پایین رو دیدم باورم شد که اومدی دنبالم.چه حس شیرینی بود ...
یادته گفتی میخوام مامانت رو ببینم و من هم به شوخی گفتم به شرطی که بیای جلو و من رو ازش خواستگاری کنی. چقدر اصرار به مامان که بدجوری سرش شلوغ بود کردم و گفتم بریم زیارت تا بالاخره راضی شد .حیاط شاهچراغ پر از جمعیت بود و من نمیدیدمت .داشتم کفشامو میسپردم به کفشداری که برق چشماتو لای اون همه چشم شناختم.یادته ؟!مامان نیومد واسه زیارت. گفت شما دوتا خواهری برید و زود بیاید .موند با تو!وقتی برگشتم دیدم لبه یکی از حجره ها نشستی.حیاط توی همون چند دقیقه خلوت خلوت شده بود.یه پیرهن آبی تنت بود با کت طوسیه که با هم خریده بودیم.صورتت شبیه الان نبود .همونطور که من هم .تا ما رو دیدی یهو از جات بلند شدی. باد خنک میزد توی صورتم و ستاره ها چشمک میزدند و من جرات نمی کردم دیگه نگات کنم ...
یادت باشه که تو به قولت وفا نکردی و اون شب من رو از مامانم خواستگاری نکردی.
پ.ن:آزرو می کنم که هیچگاه جای من نباشی.