تبليغاتX
این منم

این منم

پسر نازنینم.دلبندم. اگر تو نبودی فشار این دنیای پوچ با من خاکی چه میکرد؟اگر تو نبودی مهرم را به پای که می ریختم .اگر تو نبودی من معنی عشق و زیستن را از کجا می آموختم؟تو روشن ترین،شیرین ترین ،و پر امیدترین واژه زندگانی منی.من به تو مدیونم.به بودنت .به دستانت .و به قلبی که مانند یک مرد عاشق است.اصلا بگو ببینم،اگه تو نبودی کی به من می گفت:مامان ِ ق  َ شَنگم؟

+ نوشته شده در  86/11/30   توسط پروانه کوچک  | 

تو !عزيزي که مدام از ميان تاريکي تنها زمزمه مداومت را ميشنوم که مي گويي بيا!آیا زمان آن نرسيده تا از شهرت نشاني به من بدهي ؟!به خدا خسته شده ام !نه از طي کردن تمام اين راههايي که هيچکدام مرا به تو نميرساند.خسته شده ام از نديدنت.نبودنت.نداشتنت.ديگر پاي رفتن نمانده .اين بار تو بيا. به اين نشاني:.نرسيده به امواج .روي شنهاي داغ انتظار.
منتظرم!

انزلی


پ.ن:بازارچه خیریه پیام امید هم خوب بود.اینجور جاها،تنها جاییه که دوست داری خرت و پرتهایی رو که اون نگاههای پرشور و مهربون بهت غالب میکنن رواز صمیم قلب برداری ببری خونه...

 

+ نوشته شده در  86/11/27   توسط پروانه کوچک  | 

 

آیا شما که صورتتان را
در سایه نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یاس آور
اندیشه میکنید
که زنده های امروز
چیزی به جز تفاله یک زنده نیستند؟
...                   (فروغ فرخزاد)

پ.ن۱:همیشه فکر مي کنم فروغ همزاد شاعر منه.اما بعد به خودم مي گم،فروغ اگر شاعر نبود ،که فروغ نبود. به ساده لوحي خودم مي خندم و باز فکر ميکنم که فروغ...

پ.ن۲:فروغ جان.من هم کادوی ولنتاین گرفتم.کتابها مال تو .عروسک قرمزه مال من ...

+ نوشته شده در  86/11/24   توسط پروانه کوچک  | 

 

وقتي از ويترين توي مغازه اش رو نگاه کردم ،هيچ سنخيتي با مغازه هاي اطراف نديدم.به نظر يه جور سمساري مي اومد.پرتره هايي که به در و ديوار آويزون کرده بود از خواننده ها و بازيگرهاي قديمي و خرده ريزهايي عجيب و دلنشين،که شبيه آت و آشغالايي که توي بچگي از داشتنشون لذت مي برديم و توي هفت سوراخ مخفيشون ميکرديم و يه نوع گنج محسوب ميشدن،به نظر مي اومدن.وقتي پیرمرد داشت 2 تا نماد ايفلي رو که برداشته بودم با وسواس توي کاغذهاي رنگي می پیچید .پرسيد از کجاييد و شنيد که ايراني هستيم.با شوق از بين عکسها و نقاشيهايي که داشت يه دسته نقاشي بيرون کشيد که همه به نوعي ايران رو نشون ميدادند.ازسازهاي قديمي وزندگي روستايي تا قهرمانان شاهنامه که توسط نقاشهاي فرانسوي کشيده شده بود.(کساني که پياده رو شانزه ليزه رو پياده طي کرده باشند،حتما نقاشهاي دوره گردي رو ديدن که روي چهارپايه هاي چوبي نشستند و خودشون رو مشغول کشيدن نقاشي مي کنند و اين يعني يک جور انتظار تا يکي از گردشگرها جلو بياد و بخواد که پرتره اي از صورتش کشيده بشه. اونوقت نقاش با چنان مهارت و سرعتي پرتره رو ميکشه که قابل باور نيست و تا رسيدن مشتري بعدي نقاشي قبلي که همون منظره اطراف يا مدل ديگه اي هست رو دنبال ميکنه.اين نقاشيها اگر تا شب فروش نره سر از چنين مغازه هايي در ميآرند).وقتي کارش تموم شد .روبانهايي به رنگ پرچم کشورش روي اونها چسبوند و با لبخند گرمي ما رو بدرقه کرد.

 


پ.ن: برخي گمان ميکنند با عشق، دنيا به عاشق رو ميکند و تمام غمها به پايان ميرسند .غافل از اينکه با عشق ،دنيا ازعاشق رو برمي گرداند و تمام غمها آغاز مي شود...


 

+ نوشته شده در  86/11/24   توسط پروانه کوچک  | 

چه زیبا بود عشق
                    اگر ساعت را
                       هرگز نمی شناخت
و چه زیبا بود ساعت 
                       اگر هرگز ساعت نبود .
بعد از ظهرهای لیمویی را شب می کنیم
در باغ های موسیقی
با چتری از شعر و بارانی از آفتاب.
....
کیومرث منشی زاده

 میگی نگرانمی؟! تقصیر خودته که نمی ری آروم بشینی روی اون صندلی و خودت قیچی کند توی فنجون رو نمیدی دستم ،تا من با هر "قرچ قرچ "قیچی هی یه دسته موی غمگین رو بریزم کف اتاق و تو هیچی نگی و من هیچی نگم و آخرش دلتنگیهای منو با اون موها ورداری ببری بریزی دور .بعد من خوب خوب بشم و بپرم تو بغلت وتو باز بخندی و من باز بخندم و بعد من بوی سیگار بگیرم و تو بوی بامبو   ...اه .همش تقصیر توئه دیگه !  

+ نوشته شده در  86/11/21   توسط پروانه کوچک  | 

ببین! برنامه هاتو درست تنظیم کنی فردا راهپیمایی رو دیر نرسی یهو .یه ثانیه هم یه ثانیه است .شاید تو همون یه ثانیه که تو نیستی دوربین  زوم کرده باشه رو جای خالی تو.راستی چند روز پیش روزنامه ها نوشته بودن :آمریکا باید از ایران عذر خواهی کنه.پیگیر اخبار باش .یه وقت عذر خواهی نکرده باشه تا فردا و بری باز بگی" مرگ بر آمریکا"و آبروی نظام رو به گند بکشی .البته من که امیدی ندارم .آمریکایی که هیچ غلطی نمیتونه بکنه ،چه طور میتونه عذر خواهی کنه.من شنیدم حتی دماغشو باباش واسش میگیره.پس خیالت راحت.بیخودی ترسوندمت.برو راحت داد بزن" آمریکای جنایتکار.خونخوار. خود آزار. دیگر آزار. من که میدونم هیچ غلطی نمیتونی بکنی". فکر کنم اینجوری قارو قور شکمت یادت بره. من امتحان کردم وقتی داد میزنم و عصبی میشم اصا َ گشنه ام نمیشه.غصه منم نخور .تا تو بری برگردی من هم سر خودمو با اینترنت گرم میکنم . چی گفتی ؟ بلند تر بگو .نمیشنوم. رای ؟! ای بابا!کی داده ،کی گرفته؟ وقتی خودشون رفتن و دیدن و پسندیدن و بعدش هم بریدن و دوختن اونم 29 سال تو دیگه چیکاره ای؟آره... .دوست داری احساس دموکراسی و آدم بودن بهت دست بده؟باشه .به هرکدوم که رای دادی،دادی.اینا همشون یه نفرن منتها با فتوشاب قیافه شون رو تغییر دادند تا باب سلیقه مشتری بشه.اما نذار کلاه سرت بره .اون قیافه ای رو که ترو تمیز ترو ترگل ورگل تره تور کن تا بعد که گندش در اومد آبروت کم وزیاد نشه.لااقل بتونی بگی میدونم هیچی نیست اما قیافه که داره.جیگر بیده!حواست باشه گول زبون بازیشونو نخوری.چون این روزا چیزی که زیاده زبون باز.دو تا پوپو لیسم و توتالیر و چندتا اراجیف تحویلت میدن تا فکر کنی که چقدر احمقی و اونها چقدر غیر احمق!اونچه کم گیر میاد ،قیافه خوبه. آره!اینه!یادت باشه روز رای گیری اون پوتین ساق بلندت رو بپوشی که کاملا مواضعت روشن باشه.هم اون یه نفس میکشه.از بس تو پستو از ترس خاک خورد و هیچ کس ندیدش.هم همه میفهمن که چقدر آگاهانه داری انتخاب میکنی.باز چی داری میگی؟خرو پف میکنی؟ خوابی؟باز ما اومدیم دو کلوم حرف حساب یادت بدیم ،باشه بخواب.صب زود کار داری..

+ نوشته شده در  86/11/21   توسط پروانه کوچک  | 

 

هوا سرد است!
تو را مانند پالتویی پوشیده ام!
چون شمع های کلیسا گرمم کن!

                                                            نزار قبانی

پ.ن ۱:از طرف همون پسری که حالا داره میره توی هشت سالگی:خدا جون !همین یه روزو که ما کیک به اون گندگی رو سفارش دادیم و کلی ساندویچ درست کردیم ،برف تموم بشه و بعداز ظهریها تعطیل نشن .از فردا تا آخر هفته هر روزش رو که دوس داشتی و هیچ بچه دیگه ای تولدش رو تو مدرسه نمیخواست بگیره،تعطیل کن!
شما هم بگید آمین دیگه!
پ.ن ۲:امیدوارم فرصتی بشه توی این هفته تا کار با این صفحه و طرز عکس گذاشتن رو یاد بگیرم و بتونم صفحه قابل قبول تری رو ارائه بدم.

+ نوشته شده در  86/11/20   توسط پروانه کوچک  | 

شبی بود مثل این شبها .با اینکه بهمن ماه بود اما هوا بهاری بود .می دونی که کدوم شب رو میگم:اوایل آشناییمون بود. چند ماهی بیشتر نمی گذشت.هرچند من از تو هیچی نمیدونستم .فقط می دونستم که باید باشی.روزهای عجیبی بود. وقتی گفتم دارم میرم شیراز ،گفتی منم میام. فکر کنم تا از فرودگاه رسیدم خونه تو هم رسیده بودی.از پنجره که پایین رو دیدم باورم شد که اومدی دنبالم.چه حس شیرینی بود ...

یادته گفتی میخوام مامانت رو ببینم و من هم به شوخی گفتم به شرطی که بیای جلو و من رو ازش خواستگاری کنی. چقدر اصرار به مامان که بدجوری سرش شلوغ بود کردم و گفتم بریم زیارت تا بالاخره راضی شد .حیاط شاهچراغ پر از جمعیت بود و من نمیدیدمت .داشتم کفشامو میسپردم به کفشداری که برق چشماتو لای اون همه چشم شناختم.یادته ؟!مامان نیومد واسه زیارت. گفت شما دوتا خواهری برید و زود بیاید .موند با تو!وقتی برگشتم دیدم لبه یکی از حجره ها نشستی.حیاط توی همون چند دقیقه خلوت خلوت شده بود.یه پیرهن آبی تنت بود با کت طوسیه که با هم خریده بودیم.صورتت شبیه الان نبود .همونطور که من هم .تا ما رو دیدی یهو از جات بلند شدی. باد خنک میزد توی صورتم و ستاره ها چشمک میزدند و من جرات نمی کردم دیگه نگات کنم  ...
 یادت باشه که تو به قولت وفا نکردی و اون شب من رو از مامانم خواستگاری نکردی.

پ.ن:آزرو می کنم که هیچگاه جای من نباشی.

+ نوشته شده در  86/11/14   توسط پروانه کوچک  | 

 

اين تيتر يک يکي از نشريات است؛ «پنجاه درصد طلاق ها به خاطر مشکلات جنسي است.» از آنجا که به هم زننده امنيت اخلاقي اجتماعي هم، دوستان مي گويند همين مشکلات جنسي است و از آنجا که توقيف کتاب خاطره دلبرکان غمگين من زير سر همين مشکلات جنسي بوده است، پيشنهاد مي کنم الف- مشکلات جنسي را بيندازيد دور ب- چند بيانيه شديداللحن عليه مشکلات جنسي صادر کنيد د- ضمن ابراز انزجار از مشکلات جنسي و ضمن محکوم کردن تمام کارهاي مشکلات جنسي.

در سطور بالا به ادله توقيف کتاب گابريل گارسيا مارکز اشاره يي کردم. بقيه ادله توقيف هم اينهاست؛ الف- کتاب درباره ماجراي سرپيري و معرکه گيري است. منتها طرف بدجوري معرکه مي گرفته گويا، ب- شخص اول کتاب يک روزنامه نگار است و چي از اين بدتر؟، ج- برو بابا شيخ صنعان کجا بود. هر کار دلتون مي خواد مي کنين مي گين عشق است شيخ صنعان. د- اي دلبر شيرين سخن... خانه خرابم کرد.

                                                                                                                   ابراهیم رها

+ نوشته شده در  86/11/13   توسط پروانه کوچک 

من نمی دانم
                        ـ و همین درد مرا سخت می آزارد ـ
که چرا انسان ،این دانا،این پیغمبر
در تکاپوهایش:ـچیزی از معجزه آن سوتر ـ
ره نبردست به اعجاز محبت
                          چه دلیلی دارد؟
چه دلیلی دارد که هنوز،مهربانی را نشناخته است ؟
و نمی داند در یک لبخند ،چه شگفتی هائی پنهان است!
من بر آنم که در این دنیا
خوب بودن _به خدا_ سهل ترین کار است
و نمی دانم
              که چرا انسان
                                تا این حد
                                            با خوبی
                                                        بیگانه ست
و همین درد مرا سخت می آزارد!
فریدون مشیری
+ نوشته شده در  86/11/13   توسط پروانه کوچک  | 

اولين کتابهاي رمان درست و درماني که خواندم(به غير از کتابهايي که از کتابخانه بابا مخفيانه قرض ميگرفتيم)در دوران دبيرستان بود .کتابهايي که بين دختران 16_17 ساله آنقدر دست به دست مي شد تا به دست ما مي رسيد.آن سالها هنوز چيزي به نام اتومبيل ون به خدمت نيروهاي پليس در نيامده بود تا دخترهاي ناز پرورده را "گشت" و ارشاد کند اما به جاي آن نياکان ِون سواران امروزي جلو ورودي مدرسه مي ايستادند و با ورود بچه ها بازرسي بدني  و تفتيشي مشابه آنچه تا يکي دوسال پيش در فرودگاهها انجام ميشد را انجام ميدادند.که ما به اين افراد "گشت"مي گفتيم.غير از بازرسي بدني که جستجوي موارد خلاف  شامل هر نوع گيره مو و مقنعه هاي خارج از دستور و گشاد و اپل (آن زمان شانه هاي فراخ و چهارشانه مد بود) و جورابهايي که غير از سياه به رنگ ديگري در آمده بودند و ست کفشهاي تيره نبودند مهمترين چيزي که گشت عزيز دنبال آن بود کشف کتابهاي غير درسي و احيانا نوارهاي صوتي و تصويري بود که البته کمتر کسي جرات ميکرد چنين خطايي را مرتکب شود .علاوه بر عواقب سخت و دهشتناکي که انتظار خاطي را مي کشيد(چون ارشاد  آن زمان به مفهوم اخراج بود) اکثر بچه هاي مدرسه ما* از خانواده هاي آبرومند و اصيل شيراز بودند و حفظ آبروي خانواده از مهمترين مشغله هاي فکري بچه ها محسوب مي شد.با اين حال هر شب يکي از کتابهاي عوام پسند و اشک در بيار مهمان خانه ما بود از دزيره و برباد رفته گرفته تا کتابهاي احمقانه اي که  فهيمه رحيمي مي نوشت و قهرمانهاي داستانهايش کارهاي امروزي مي کردند. مثلا اسکي مي رفتند و چت مي کردند.خوب ،چت که نمي کردند .هرچه که بود کارهايشان آن روزي نبود.وقتي رمان "پر" نوشته دانيل استيل به دستم رسيد  من آنقدر ذوق زده ومجذوب داستان شده بودم که حد و مرز نداشت.گمان مي کردم بهترين کتابي که  مي توانستم در تمام دوران زندگيم  بخوانم ،را خوانده ام.هرچند موج کتابخواني ما ناگهاني ودر يک روز و با ورود من به مدرسه و توقيف کتابي از همين خانم رحيمي که بنا به سنت دست به دست شدن به خانه برده بودم فرو نشست. کشف چنين مورد سخيفي آن هم در کيف يکي از مثبت ترين بچه هاي مدرسه اساس نظام را لرزاند . من زير شکنجه مسئولين وقت مدرسه دوام آوردم و نگفتم که صاحاب اصلي آن کتاب کيست اما شانه هايم تاب نگاههاي دوست نازنينم که کتاب نازنين ترش را بي هوا به باد داده بودم را نداشت تا به لطف خواهر گرامي که مي ديد چگونه خواهرش آب مي شود و افسردگي چه بي رحمانه به جانش چنگ زده اين کتاب در يکي از سفرهاي ايشان به يکي از بلاد فخيمه که به گمانم خيابان انقلاب تهران بود ابتياع شد و در يک عمليات کاملا انتحاري به دست دوست  ديرينه رساندم و از خجالت ايشان در آمدم.ياد آوري خاطرات و محروميتهاي  آن روزها و آنچه که به ما نسل سوخته گذشت جز حسرت و تاسف چيزي به دنبال ندارد اما هميشه فکر ميکنم کاش در آن زمان به نحوي از يه جايي مثلا آسمان! يکي از کتابهاي هسه که بنا به احوال آن روزها"دِميان" را ترجيح مي دهم به دستم رسيده بود. يقين دارم که خواندن آن سرنوشت مرا طوري ديگر رقم ميزد يا خودم سرنوشت را طوري ديگر رقم ميزدم.هسه  انقلابي در نگارش بوجود آورده که گمان نکنم فعلا جايگزيني در حد و اندازه آن بتوان پيدا کرد.بسياري از نويسندگان مطرح پيرو اين نظام خارق العاده اند .مثلا اگر "گرگ بيابان " را خوانده باشي،"عشق سالهاي وبا"ي مارکز چيزي جز گرته برداري عاقلانه و شيک از آن کتاب را در ذهنت متبادر نمي کند .بيان ساده و شيوا و در عين حال متين و محکم هسه غير قابل انکارمي نمايد .با داستانهايي دور از خود فريبي .با آزادي کامل روحي و اخلاقي که هسه مالک آن بوده و بس.هسه به يقين در راس کاخي است که ديگران شوکتش را به يدک مي کشند و همچنان گمنام و دور از دسترس به حيات ابدي خود ادامه مي دهد.زنده باد هسه!
*مدرسه بنت الهدي صدر ،شيراز ،پارامونت.پشت شيرخوارگاه      

+ نوشته شده در  86/11/09   توسط پروانه کوچک  | 

 آه من بی تو می میرم کاش می داشتی باور            روز و شب دیده بر راهم سوی کاشانه ام بگذر
آن دل سخت و سنگین راحالی از سینه بیرون کن        مــن دلـی مـهربان دارم می گــذارم تـرا در بـر
عشق در بازوان دارم خسته از ره که میـآیی             شانه را می کنم بالین سینه را می کنم بستر
خسته از ره که میآیی سرد سرد است آغوشت           غـم مخور کاتشی دارم خفته در زیر خاکـستر
گر به صحرا گذر کردی تشنگی را خطر کردی                   زان شرابی که میدانی بر لبت مینهم ساغر
روزگاری به سامانت چون گل خفته با شبنم                    لــذت با تــو بودن را داشـت هـر ذره ام باور
گرم و مشتاق می چیدی سیب شیرین حوا را            پوستش ملتهب می شد زیر خورشید شهریور
طاقی از گوشواره من در سرای تو جا مانده               بی تو آن طاق بی جفتم طاقتم طاق شد دیگر
طاق های جدا مانده جفت خواهند شد روزی                   گـوشوار مـرا با خود سـوی کـاشانه بـاز آور
سیمین بهبهانی

 

*این پسره ی ِ عشق ِ رستم وقتی گارسون پرسید باقالی پلو رو با گوشت میخورید یا با مرغ،پیشدستی کرد و گفت : با گوشت.گوشتش  گوشت ِ گورخر باشه لطفا!!!

+ نوشته شده در  86/11/09   توسط پروانه کوچک  | 

 

"من آتشم را شعله ور نگاه خواهم داشت   بدان امید که یارانم    در سرمای نیمه شبان زمستان که در کنارم می نشینند      دود مرا به گرمای نجات بخشم ببخشایند.
روشنائی ام،لیک میدانم چندان نیست که چشم و دلی را از نور و شادمانی بیاکند ،اما سربلندم که هیچگاه به تاریکی نکوشیده ام!


دریغا،که با هر باد      مشتی خاکستر       از هیمه عمر من ،خاطر بیابان را آزرد .بنگرید اما که خُردک شررهای من زندگی را در این برهوت تنها پاس داشت و سلام ستاره های دور دست را از جانب همه خفتگان پاسخ فرستاد .
این منم!
چشمی آرزومند!
برق امیدی از جانب آنان که دوستم می دارند!
و دستی نیازمند گرمای محبتی از جانب آنان که
دوستشان می دارم..."

 

+ نوشته شده در  86/11/05   توسط پروانه کوچک  | 

 

 مرا امید وصال تو زنده می دارد             وگرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

اخم کرده ونشسته .با اون قيافه حق به جانب هميشگي .زير چشمي نگاش ميکنم تا متوجه نشه که دارم اونو مي پام،يهو
ميگه:ببين خانوم .هي! با توام. بالا بري پايين بياي سهم تو از اين زندگي رنجه...
ميگم: اِ ،مگه تو هم حرف مي زني؟
ميگه :اِ ، مگه تو هم مي شنوي؟

...

+ نوشته شده در  86/11/03   توسط پروانه کوچک  | 

 

در روز شمار من زمستان یعنی گرما،روشنی،آفتاب.زمستان یعنی به بار نشستن دوباره درخت مهر در چله ای سرد و سخت.با میوه هایی گرم و شیرین و هوسناک از خواستن.زمستان یعنی تو ،حضور دلچسب تو !
بعد آوار برف وباران ،تو که می آیی من احساس میکنم آفتابی شده ام.آسمان دلم را آبی میکنی با آمدنت. تو که جوانه میزنی سبز میشود همه این کوه و دشتهایی که با هم نرفته ایم و ندیده ایم و قرار است که روزی برویم و ببینیم و تو هی عکس بیاندازی و بیاندازی و من با یک کلاه حصیری برای خودم تاج عروس بسازم و برای توامید روزهایی که خواهد آمد. امشب شب میلاد توست. زیباترین شبهای بودنمان ،نه همه شبهای با تو بودن برایم زیبا و ماندگار و بوییدنیست.به پاسداشت همه روزها و شبهایی که باتو بوده ام ، بگذار شاد باشیم .مثل تمام لحظاتی که تو شادم کرده ای.ساز بزن.مشق کن سوز را. بازوانت را سهم دوباره ام کن .بگذار امنیت و عشق گرمم کند. نفس بکش.بگذار آرام بگیرم..
چیزی ندارم که لایق بودنت و وجود نازنینت باشد.اگر دلی مانده ،تقدیم به تو .با پاک ترین و صمیمی ترین احساس!
   و بعد..
          باش...بخواه ...همین

 

+ نوشته شده در  86/11/01   توسط پروانه کوچک  |