کی چرا از من می رمید و حال آنکه من شما را بی اندازه دوست دارم .نمی بینید،من عاشق شما هستم؟شما نیز مرا دوست بدارید .کی نترسید .گذشته را فراموش خواهیم کرد .کی،زندگی تازه ای شروع می کنیم.
نگاه وحشت در چشمان کی به نفرت بدل شد.دست خود را از دست او بیرون کشید.ژان اکنون بیدار شده بود .نگاه وحشیانه و شعله ور ونسان کودک را ترساند و کلمات خروشانی که از دهان مرد بیگانه جدا میشد، هراسی در دل او افکند بازوانش را گرد گردن مادرش آویخت و به گریه افتاد.
ـکی عزیز،نمی توانید بگوئید که مرا فقط یک ذره دوست دارید؟
ـنه،هرگز!هرگز!
بار دیگر رو به جاده دوان شد...
شور زندگی"ماجراهای زندگی ونسان وان گوگ نقاش هلندی"
نوشته :ایروینگ استون
ترجمه:دکتر محمد علی اسلامی ندوشن
خیلی سخت این روزهای بی قراری رو پیوند میزنم به ته انتظاری که نمیدونم چیه. به خدادردش ازدرد زایمان هم بدتره شایدم ازدرد دندون !دائم به خودت بپیچی و بپیچی برای اون هیچ چی که منتظرشی.برای اون هیچ چیزی که هی از ته ات می جوشه .داغت میکنه. میسوزونت . دودت میکنه.همش فکر میکنم شبیه اون فنجون قلبی بالای اجاق گازشدم که یکی با رنگ قرمز روش نوشتــه :" I LOVE YOU " و به درد هیچی نمیخوره جز اینکه همونجا باشه و هرچی چربی و دودس بچسبه بهش و هیشکی یه کهنه هم روش نکشه.
من به یه کشف جالب رسیدم. اینکه انتظار بو داره. بوی سوختگی نایلون توی ماکروفر پاناسونیک !
