تبليغاتX
این منم

این منم

هیچ روح بزرگی از اندکی دیوانگی معاف نیست .ارسطو
کی چرا از من می رمید و حال آنکه من شما را بی اندازه دوست دارم .نمی بینید،من عاشق شما هستم؟شما نیز مرا دوست بدارید .کی نترسید .گذشته را فراموش خواهیم کرد .کی،زندگی تازه ای شروع می کنیم.
نگاه وحشت در چشمان کی به نفرت بدل شد.دست خود را از دست او بیرون کشید.ژان اکنون بیدار شده بود .نگاه وحشیانه و شعله ور ونسان کودک را ترساند و کلمات خروشانی که از دهان مرد بیگانه جدا میشد، هراسی در دل او افکند بازوانش را گرد گردن مادرش آویخت و به گریه افتاد.
ـکی عزیز،نمی توانید بگوئید که مرا فقط یک ذره دوست دارید؟
ـنه،هرگز!هرگز!
بار دیگر رو به جاده دوان شد...
شور زندگی"ماجراهای زندگی ونسان وان گوگ نقاش هلندی"
نوشته :ایروینگ استون
ترجمه:دکتر محمد علی اسلامی ندوشن

خیلی سخت این روزهای بی قراری رو پیوند میزنم به ته انتظاری که نمیدونم چیه. به خدادردش ازدرد زایمان هم بدتره شایدم ازدرد دندون !دائم به خودت بپیچی و بپیچی برای اون هیچ چی که منتظرشی.برای اون هیچ چیزی که هی از ته ات می جوشه .داغت میکنه. میسوزونت . دودت میکنه.همش فکر میکنم شبیه اون فنجون قلبی بالای اجاق گازشدم که یکی با رنگ قرمز روش نوشتــه :"  I LOVE YOU "  و به درد هیچی نمیخوره جز اینکه همونجا باشه و هرچی چربی و دودس بچسبه بهش و هیشکی یه کهنه هم روش نکشه.
من به یه کشف جالب رسیدم. اینکه انتظار بو داره. بوی سوختگی نایلون توی ماکروفر پاناسونیک !

+ نوشته شده در  86/10/30   توسط پروانه کوچک  | 


سلام جناب آقای رستم . من شما را خیلی دوست دارم و تمام بازار را زیر و رو کرده ام و به همه آدمهای اطرافم سفارش کرده ام تا یک سی دی بازی ِ شما را پیدا کنم تا به جای اینکه اسپایدر من بازی کنم و هی تند و تند از این طرف زمین به آن طرف زمین تور بیاندازم ودشمنانم را شکست بدهم رستم بازی کنم و هی یواش یواش راه بروم و هی توی چاه بیافتم و هی تشنه بشوم و تند و تند آب بخورم تا از تشنگی در بیابانهای هفت خوان نمیرم. رستم عزیز من به خاطر دوست داشتن شما عروسکهای اسپایدر من و بت من و بازلایتیر و حتی داش سیاهی را که آن آقایی که دوست مامان هست به من داده!توی کمد گذاشته ام و درش را قفل کرده ام و نمیدانم عروسک شما کجا پیدا میشود تا بخرم. اما ناراحتی ندارم چون به مامان جونم که مامان بزرگ بسیار خوبیست بگویم حتما برای تولدم که 1 ماه دیگرست، یکی میاورد.راستی آقای رستم من خیلی خوشحالم که شما به زودی زود ظهور میکنید و من میتوانم شما را از نزدیک ببینم .من وقتی خبرش را در آن سریال شبکه 2 دیدم که شما خواهید آمد،از خوشحالی جیغ کشیدم. اما مامان نمیدانم چرا عصبانی بود و میخواست سر به تن آن سریال نباشد.تازه خوشحالم وقتی شما بیایید همه جا شمال است و دیگر در بیابان تشنه نمیشوید. شبکه 2 شبکه بسیار خوبیست چون استاد صادقی که توی سی دی من داستانهای رستم را خیلی قشنگ تعریف میکند به آنجا میاید و یه دونه از آن مجسمه هایی که مامان یه روز به خانه آورد و گفت این را آقای ایمانزاده ساخته است را جلویش میگذارد .اما هنوز به آنجایی که شما در شاهنامه هستید نرسیده است و هنوز همانجایی که مولا علی سرور آفاق است و اسلام و البته شیعه بهترین مذهب اعصار و دوران!مانده است .آقای رستم عزیز میخواستم در مورد عروسی شما با خانم تهمینه عزیز هم بنویسم و بگویم که ...اما میدانم که این حرفها به من نیامده است. من حرفهای زیادی با شما دارم .اما دیگر مامانم کار دارد و باید برود!
قربان شما .
گوینده:یک پسر۵/۷ساله
نویسنده:مادر
    
+ نوشته شده در  86/10/26   توسط پروانه کوچک  | 

صاحب فال مظلوم و مهربان،لجبازو عجول .زود تصمیم می گیری و زود پشیمان میشوی.
مادر بزرگ زنده اس،روی همون سجاده کهنه یادگاری بابابزرگ توی ایوون،بَر ِ آفتاب چرت میزنه . نسیم با بوی بهارنارنج از در کُلدُر (کریدور)میاد تو و با بوی سبزیهای خشکِ روی چلوارای سفید میزنه بیرون.مادر بزرگ پلک میزنه.
بدون اینکه خودت بخواهی موقعیتهای خوب را رد می کنی .حسود و دشمن ترا قفل قبرستان! کرده و نمی توانی عروسی کنی.
مادر بزرگ تو ایوون نیست. حیاط نم داره. باد درختای باغِ محرر رو میترسونه و اونا جیغ میکشن. شبه . من عروسم. اما هنوز بوی بهار نارنج میاد.
ظاهرا مومن ولی از درون لج کرده و می گویی چرا من ؟!
هوا سرده. مادر بزرگ باز خوابه .توی تابوت. آروم. رو به آفتابی که غروب کرده. پلک هم نمیزنه . من بریده ام .بوی بهار نارنج نمیاد. بچه ام کجاست؟
تو قسم همه هستی از خوبی و روی تو حساب زیادی باز کرده اند.
دیوار.دیوار. دیوار.
خانمی سر سجاده دستهایش را به خاطر تو رو به آسمان نگه داشته...
مامان بذار تو جانمازت بخوابم .اون چادر نماز گلدار آبیت رو هم بنداز روم.میخوام نفس بکشم. میخوام آروم شم.
تو کار میکنی و به چشم هیچ کس نمیاد.
خوابم میاد .خوابم میاد.
بازم خواب مادر بزرگ رو میبینم که زنده اس...

 هیس یواشتر بچه!خدا خوابه ،بیدارش می کنیا !

+ نوشته شده در  86/10/25   توسط پروانه کوچک  | 

در میان این همهمه پرسکوت
فقط صدای تو شنیدنی است
صدایی که مرا به خود میخواند
صدایی که مرا از خود به در میکند...


این روزها خیلی دلم میخواد کاش من و تو هم یه "پاتوق "داشتیم .جایی که همیشه ترو اونجا میدیدم و اگه هم نمیدیدم ،اونجا حست میکردم وخاطره ها پشت دیواراش  اسیر میشدن .فقط یه جا.یه جای  بخصوص. آخه اینجوری خیلی بده.منو دیوونه میکنه.اینکه همه جای این شهر ترو حس کنم. به خاطر بیارم. بو کنم و        نبینم!
پ ن :وقتی انسان آرامش را در وجود خویش نیابد جستجوی آن در جای دیگر،کار بیهوده ایست.

+ نوشته شده در  86/10/24   توسط پروانه کوچک  | 

"با سیگاری بر لب"
رو به آفتاب ایستاده ای
نمیگویم "زخمهایم را بشمر"
فقط
.
.
.
حالا تنم بوی سیگار ترو میده!


پ.ن:با سلام به دوستانم و اینکه ،آره من هم میخوام شروع کنم .به خدا من هیچ ادعایی در احساس و هنرو البته روشن فکری! ندارم.یعنی اصلا نمیدونم اینا چی هست؟!اجازه بدید فقط حرف بزنم .خیلی عامیانه.مثل خودم!

+ نوشته شده در  86/10/23   توسط پروانه کوچک  | 

 

و بعد برای شروع:

بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند

که مکــــدر شـــود آیینــه مهـــر آیینــم

+ نوشته شده در  86/10/22   توسط پروانه کوچک  |