تبليغاتX
این منم

این منم

پنجره ی تازه

روزی که ایوون رو آب و جارو کردم و برای کبوتر ها دونه پاشیدم و برای آخرین بار خیره شدم به شهر و اونهمه خاطره که با اون پنجره داشتم رو گذاشتم و اومدم  باید میدونستم که تو هم فهمیدی من با پنجره هاست که عاشقم. برای همین هم اومدی پشت پنجره ام به تلافی همه نبودنهات.به تلافی اینهمه دوری.پشت این پنجره ایستادی و خیره شدی به من که پشت پنجره عاشقی میکنم.سهم من از عشق همینه.از داشتن. .بدون فاصله اما دور.دور .حتی تو که خدا هستی...

...به تمام صداقت پنجره ای که برای اولین بار مردی رو دیدم که  زیر برفهاآروم سیگار میکشید و فقط نگاهم میکرد تو هم به همون نازنینی هستی پنجره ی تازه ی من .اینبار خدای من هم اون پشت ایستاده و فقط نگاهم میکنه .همین .

+ نوشته شده در  88/07/01   توسط پروانه کوچک  | 

چند روزه دارم به این فکر میکنم چطور بنویسم این روز رو.چطور باز آفرینی کنم این خاطره ی بزرگ و روشن رو با اینکه هر ثانیه اش جلو چشامه .چطور بگم از این سالهایی که لحظه لحظه اش با تو گذشت.خوبیها و بدیهاش رو. بودن و نبودنش رو .داشتن و نداشتنهاش رو ، تلخی و شیرینی هاش رو که نه،همش شیرین بود و هست .
چطور میشه اینهمه خاطره  رو گنجوند توی 6 سال.کمه به خدا .خیلی بیشتره از قد و قواره ی سال و سالها...
بهتره از احساسم ننویسم و بذارم برای خودم و خودت که دیگه نمیتونم و نمیدونم چطور میشه گفت با کلمات بی ارزش و نارسا.اما این رو باید بگم که اومدنت چقدر منو بزرگ کرد.آدم کرد.فهم بهم داد.با تمام احساسات آشنا کرد.من نه تنها با تو عشق و دوست داشتن رو تجربه کردم با حضور تو بود که زندگی رو یاد گرفتم.معنی خواستن و موندن  رو دونستم .یادگرفتم با چنگ و دندون بایستم  وحتی غرورم رو به خاطر چیزی که ارزشش رو داشته باشه نادیده بگیرم . اگر تو نبودی من حتی از لذت چشیدن حسهای ناخوشایند و بد زندگی هم محروم میموندم و این با هیچ چیز قابل جبران نبود. 
این ها همش به خاطر تو بود.تویی که اگه جز این بودی اینهمه بزرگ و نورانی توی ذهنم نبودی.همیشه بودی .در بدترین شرایط بی جوابم نذاشتی.با تو پر شدم از رنگ و زیبایی . همیشه کاری کردی که برنده ی خواستنت باشم.و این پیروزی باعث شد که بزرگ شدم و مغرور.بزرگ شدم و بی هیچ عقده و حقارتی دنیا رو اونطور که زیبا هست دیدم.و تو !و تو! و تو! ببین !تو که همه ی کلمه ها و خیابونها و درختها و فصلها شبیه توان .کاش فقط شبیه خودت بودی تا من مجبور نمیشدم که چشمام رو ببندم و آروم آواز تو رو زیر لب زمزمه کنم که شاید شاید بشه تو رو نبینم!
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از این می زیستم...

+ نوشته شده در  88/04/03   توسط پروانه کوچک  | 

آقای همسایه کچل و هیزو البته مهندس،بعد از یکسال همسایگی با شما و صبرو تحمل و دندان روی جگر گذاشتن بابت صداهای ناهنجارتان در طبقه بالاو استمداد همسر جنابعالی از پلیس 110  برای رهایی از چنگالهای شومتان ؛اکنون که به طور افتخاری به منصب لیدری ا...اکبر گفتن شبهای این محله نایل شده اید : خدمت شما عرض میکنم من آزادی شما را نمیخواهم !من امنیت خودم را می خواهم!دوست ندارم اگر تمام بچگی و نوجوانی و جوانی من (به دست کسانی که الان با شعارهای احمقانه باز هم پیدایشان شده،)در خفقان و نا امنی و بیچارگی و جنگ سپری شد،پسرم راه نیستی مادرش را با شما تکرار کند من آزادی شما را نمیخواهم.تمام سالهای عمرم را که فدای تعصبات دروغین شما شد هدیه به شهوت قدرت پرستی شما.من فقط امنیت خودم را میخواهم...

+ نوشته شده در  88/03/31   توسط پروانه کوچک  | 


خوب این خیلی خوبه که در راستای از کار افتادگی خطهای گوشیهای همراه!از دوربینهای گوشی  استفاده میکنیم و از حماقتهای همه جانبه مون فیلم میگیریم.شاید روزی برای یاد آوری حافظه کوتاه مدتمون به کار بیاد.!

+ نوشته شده در  88/03/26   توسط پروانه کوچک  | 


این روزها همش تو این فکرم که چطور بعضی ها اینقدر توی زندگی شانس میارن که هرگز گمشده ی درونشون رو پیدا نمیکنن.امید دارن که یه روز این نیمه بیاد .همش تو این فکرن که آره اگه من هم پیداش کنم خیلی چیزها عوض میشه .همیشه تصور بهشتی رو دارن که روزی روزگاری بهش خواهند رسید.توی رابطه ها صدمه نمیبینند.خیلی راحت میگن این توی من نبود.راحت میزارمش کنار بدون اینکه به هیچ جایی بربخوره.همه چیز توی یه چمدون جمع میشه وتنها یه در که بسته  و بازدنبال نگاهی بین این همه نگاه  شاید این همون باشه.خیلی راحت همه ی تلخی ها و سختی رو میشه بست به اینکه آره چون کسی که باید باشه رو پیدا نکردم . مال همینه که تلخم.تنهام.اما هنوز امیدوارم...
این باید اوج خوشبختی باشه!
جز این میشه حکایت ما.شبها تا صبح قدم زدن توی تاریکی و  صبح تا شب رویاهای خمار و نصفه نیمه ی تمام جاده هایی که یک طرفه اند و خاطراتی که توی هیچ چمدونی جا نمیشه.میشه بغض.میشه صورتهایی یه دست شبیه که همه یه نفرن.میشه یه بن بست که دیگه هیچی بعدش نیست و هیچ راهی!میشه گیجی .سکوت.درد.همه ی امیدها میشه حسرت.بی هیچ خلاصی. بی هیچ دری.همه چیز اونه.همه لحظات.ساعتها.بدون اینکه بشه بره.بشه بری.آخره خطه اینجا.
و اونچه که ضربه کاری رو میزنه اینه که دیگه میدونی که کسی هست که نیمه ی توست اما هرگز مال تو نبوده و قرار نیست که باشه...

+ نوشته شده در  88/03/13   توسط پروانه کوچک  | 


تمام حس زنده بودن در یک کلمه خلاصه می شود:
اشتیاق!

+ نوشته شده در  88/02/20   توسط پروانه کوچک  | 

رو صندلی های زرد طبقه دوم کنار دفتر نشستم.5 دقیقه ای به زنگ تفریح مونده.
ناظم ها و معلمهای بیکار با دسته های نون بربری و استکانهای چای و سینی های صبحونه بین آبدار خونه و دفتر در رفت و آمدند.
یک آن دلم به حال همشون میسوزه.با خودم میگم نمیشه توقعی داشت.همونطور که خیلی واژه ها هستند که قداست دارند اما کو کسی که بخواد عامل باشه.دین قداست داره اما چند تای ما دیندار واقعی هستیم.انسانیت محترمه اما چند تامون آدم هستیم. همسر.دوست.معشوقه.عاشق...معلم هم یه واژه ارزشمنده اما چند تا معلم حقیقی میشه پیدا کرد؟!
چرا هرچی معلم به عمرم دیدم آدمهای از اینجا مونده و ا زونجا رونده بودند.مقصر کیه؟وضع اسفناک روحی و معیشتی و فکری کسانی که به عنوان معلم میشناسم به کنار .حتی توقع داشتن سواد کافی برای اینها از محالاته .
نایلون سفارشات معلم رو از تو کیفم در میارم .یه بسته سوزن منگنه بزرگ .ده تا خودکار مارک فلان 5تا آبی 5 تا قرمز.میرم در کلاس .
بچه ها از دربدو بدو میان بیرون .همشون سلام میکنند.چشماشون برق میزنه.پر از انرژین.چند تاییشون بهم آویزون میشن..توی راهرو معلم چاق و کوتاه و هیز ورزش مدرسه یکی از بچه ها رو هل میده.پسر بچه که گمونم کلاس پنجمی با صورت میخوره زمین.اونم با لگد مدام میزنه تو پهلوش .سرم رو برمیگردونم.پسرم هم میاد منو میبوسه.این بچه ها چه بزرگند .به هیچکومشون نمیاد کلاس دوم باشند...
خانم معلم پشت میزه .برعکس روزهای اول.لبخند میزنه و به طرفم میاد.سکه ها و کادوهایی که گاه و بیگاه برای کم کردن شرش از سر پسر کوچکم تقدیم کردم کار خودش رو کرده.حالا دیگه اون پسر ناسازگار و بی ادب کلاس بهترین شاگرد کلاسه.مبصره و مامانش باز هم نماینده و پادوی خرده فرمایشات معلم نازنین. کاری که پارسال هم کرد و سالهای بعد هم.یه ریز حرف میزنه  نایلون رو میگیره و میزاره تو کمد و شکوه میکنه که کلاس خانوم فلان برای شب عید نیم سکه بهش دادن خیلی ناراحته برو با نمایندش صحبت کن روز معلم کم نذارن.میدونم نگران خودشه.همه حرفاش در مورد پول و بدهکاری و دختر دم بخت و سرپرست خانوار و اینهاست.اینکه همه ی معلم های مدرسه اگه هفته ای دو روز شاگردشون پیششون خصوصی نیاد  نمره ی بیستی در کار نیست اما من اینطوری نیستم و از خدا میترسم ...  نمیدونم چطور از مدرسه میام بیرون زیر بارون راه میرم و خیسم با خودم فکر میکنم  به آینده ی این بچه ها.پسرم. مردمم.کاش میشد اینهایی رو که دیدم لا اقل یک روز معلم رو معلم  میشدند.
پ.ن:شاید جایی توی این کشور معلمی باشه به معنای واقعی.من از همینجا دستاش رو میبوسم و بهش تبریک میگم روزش رو.البته اگر باشه !

+ نوشته شده در  88/02/11   توسط پروانه کوچک  | 

              

پ.ن۱:عکسها تعدادی عکس از نجف وکربلاست در حد بضاعتم که تقدیم دوستان شد.
پ.ن۲:نوای غم انگیز اردیبهشت سارا

+ نوشته شده در  88/02/06   توسط پروانه کوچک  | 


من می شناسم این دل مجنون خویش را
پندش دگر مگوی که بی حاصلست این
...

+ نوشته شده در  88/01/31   توسط پروانه کوچک  | 

۱-گمش کرده ام .نیست! نمیدانم کجا میتوانم پیدایش کنم.چیزی در من گم شده.چیزی که نمیدانم چیست ...

۲-در مورد این سفر فعلا حرفی ندارم.جز اینکه با این شرایط و کیفیت چنین سفری فقط مناسب پیرزن و پیر مردهای روستایی میتواند باشد.به گمانم!

+ نوشته شده در  88/01/16   توسط پروانه کوچک  |